#محاق_پارت_212

#پارت_71

نیلوفر زود قضیه را می گیرد و با توضیح کوتاهی به شفق، شانه هایم را می گیرد و وارد خانه می شویم. تا وارد خانه می شویم، موج بزرگی از حالت تهوع سراغم می آید.

خودم را به باغچه می رسانم و سرم را به درختچه نسبتا بلند می چسبانم. معده ام به سوزش می افتد و حالم بهم می خورد.

نیلوفر لیوان آبی را سمتم می گیرد:

ـ کتابت رو چرا وسط آشپزخونه انداختی؟

با بی حالی نگاهش می کنم و جرعه ای از آب را می خورم. فکر می کنم؛ مگر کتاب را در راهرو رها نکردم؟ پس در آشپزخانه چه غلطی می کرد؟

صدای ماشین پلیس و آژیر پشت هم آمبولانس توجه ام را جلب می کند. سمت نیلوفر می چرخم:

ـ شفق نمی دونست چی شده؟

شانه هایش را بالا انداخت:

ـ نه، اوناهم تازه بیرون اومدند.

دمپایی هایم را از پایم در می آورم و پالتو را بیشتر به خودم می چسبانم. وارد اتاق می شویم و یادمان می رود لامپ حیاط را خاموش کنیم. به گرد و خاکی که از کانال کولر بر روی میز تحریر ریخته است، دستی می کشم. فوتی می کنم و پالتو را از تنم در می آورم:

ـ نیلو، یه لیوان چای برام میاری؟ کتابمم بیار...

سری تکان می دهد و پتوی مسافرتی دور خودش را روی بالشتش می اندازد.


romangram.com | @romangram_com