#محاق_پارت_211

نفس عمیقی کشیدم و مضطرب دست های یخ زده ام را درون جیب پالتویم فرو بردم.

صدای جیغ و فریادهای زن کمتر نمی شد و این حالم را بدتر می کرد.

نیلوفر متوجه حال بدم شد. با قدم های تندی خودش را به من رساند و شانه هایم را گرفت.

به صورتم زل زد:

ـ خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ داری می لرزی پامچال!

شفق با هول خودش را به ما رساند:

ـ چی شده دخترم؟

پسر هم سمت دیگرم ایستاد:

ـ فکر کنم؛ خون دیدن حالشون بد شده!

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw





#پارت_هفتاد_و_یک


romangram.com | @romangram_com