#محاق_پارت_208

میثم دستم را کشید و جواب نیلوفر را نتوانستم بدهم. همایون می خواست؛ کنار خودش در همین تهران باشیم. در همین حد که خانه اش با ما دوساعت فاصله داشته باشد و هروقت خواست به سراغمان بیاید.

میثم اتاق را نشانم داد:

ـ سفارش دادم اون دیوار سمت پنجره اتاقت رو کاغذ دیواری سنتی بیارن، دوست داری؟

سمت پنجره نسبت عریض و بزرگ رفتم و با احتیاط گوشه ی دستگیره را گرفتم و پنجره را باز کردم. بوی رنگ پلاستیکی سفید تمام خانه را برداشته بود.

حقیقاً این خانه دلچسب بود. باید به حیاطش رسید، باید یک تخت چوبی با، بالشتک های سنتی مامان دوز گوشه حیاط گذاشت. یک ظرف هندوانه قاچ شده و بشقاب های ملامین قدیمی که طرح های شلوغی داشت.

تا نیمه های شب، موکت ها را پهن کردیم و اتاق نیلوفر را تمیز کردیم تا شب را آنجا بخوابیم.

یک دست کاناپه دست دوم هم در پذیرایی گذاشتیم و اسبابش را چیدیم.

پذیرایی را کاغذ دیواری سفید-قهوه ای پوشانده بود. کاناپه های شیری رنگ به اجزایش می آمد. کل پذیرایی را یک تلویزیون و کاناپه در بر گرفته بود.

بعدها، فکر های خوبی داشتم؛ مثلا یک گلدان شیشه ای بلند بخرم و چند بامبوی خوش قامت درونشان بگذارم.

نیلوفر تا آخر شب غر زد و گاهی با میثم به مرکز شهر می رفت و خرید می کرد.

با فاصله ی کوتاهی از خانه مان یک سوپر مارکت بزرگ قرار داشت که چسبیده به آن، نانوایی هم بود.

بالشتم را تکان دادم و این هم از یک روز دیگر!

نیلوفر کنارم چسبیده به دیوار خوابیده بود و میثم بودنش کنارمان را جایز ندانست. می خواست مهمانی شامی برود و گفت؛ شب سری به ما می زند.


romangram.com | @romangram_com