#محاق_پارت_207
نفسی عمیق کشید و به گلدان بزرگ گوشه ی حیاط اشاره کرد:
ـ رفتم درخت انگور خریدم تا بکاریم.
لبخند لذت بخشی زدم و او با فشار دستش مرا از پله ها بالا برد و فریاد زنان گفت:
ـ شفق جون، مرامتو که بچه ها رو اوردی. جز تو به کسی اعتماد نداشتم.
شفق! جالب بود که شفق همان راننده ای بود که سیبل های کلفت و سر از ته تراشیده داشت. شفق جانمان با نیش چاک شده نزدیکمان شد و میان در ورودی راهرو، جلوی راهمان را گرفت:
ـ میدم علی درخت رو بکاره، به دستش گل و گیاه میاد.
میثم چند ضربه کوتاه به کتفِ شفق جانمان زد و او با لبخند کارتون سنگین در دستش را دست کارگری داد.
نیلوفر دست دور بازویم انداخت:
ـ من اینجا رو دوست ندارم پامچال!
نگاهش کردم و تره ی بلند موهای شرابی اش را درون شالش جا دادم:
ـ به خاطر همایون. از دست این قضیه خلاص بشیم، برمی گردیم پیش خودش..
پلکی زد و دوباره چند تار از موهایش بیرون افتاد:
ـ می رفتیم شیراز، کیش، این همه جا...
romangram.com | @romangram_com