#محاق_پارت_209
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw
#پارت_هفتاد
#پارت_70
دست دراز کردم و شعله بخاری را زیاد تر کردم. اتاق نیلوفر چسبیده به اتاق من و پنجره کوچکی داشت با این تفاوت که پنجره اتاق او به کوچه باز می شد و پنجره اتاق من به حیاط....
کتاب تازه خریده ام را باز کردم. همین عصر دیروز بی مقدمه به کتابخانه دوری رفتم. یادم است؛ موقع سوار به اتوبوس آن را روی صندلی ایستگاه اتوبوس جا گذاشتم و مجبور شدم؛ ایستگاه بعدی پیاده شوم و با ماشینی، باز به محل قبلی برگردم.
از دیروز عصر، وقت نشد لای کتاب را باز کنم و چند خط از آن را بخوانم. درگیر خرید و اسباب و انتخاب کاغذ دیواری بودم.
نور کمرنگ مهتابی می تابید و نیلوفر با گوشی اش مشغول بازی جدول بود. هرچند یک بار سوالاتی از من می پرسید و جدولش را کامل می کرد.
بافتنی آستین بلندی پوشیده بود و شلوار مخمل مشکی ای به پا داشت.
بی خیال تر از سرما، آستین کوتاهِ طرح داری پوشیده بودم و با همان شلوار جین کشی ام زیر پتو جمع شده بودم.
کتاب را ورق زدم و چند صفحه اولش را رد کردم.
ورق ورق کتاب را می خواندم و از کلماتش لذت می بردم که به چیز عجیبی رسیدم.
romangram.com | @romangram_com