#محاق_پارت_202

*

عشق مثل خوابیِ، عشق چه سرابیِ...

تشنه ام، چشمام پِی چشمای آبیِ...

نیلوفر این مدت، همه اش این آهنگ را تکرار می کرد و سرم را به درد می آورد.

یادم است؛ به خاطر این آهنگ رفت و موهایش را شرابی کرد.

وقتی با تعجب به موهای شرابی اش خیره شدم، لبخندی زد و تابی به موهای لختش داد.

اوایل می گفتم؛ این آهنگ را گوش می دهد؛ چون خواننده برای چشم آبی ها خوانده است! کم کم فهمیدم؛ زهی خیال باطل!

وای چه عذابی ِ چه انتخابیِ..

دل مستِ اون موی شرابیِ...

همایون، یک هفته ای می شد تهران را ترک کرده بود و من ویلان و سیلان کل خانه را وجب می زدم، چرا؟ چون او می ترسید!

گاهی با نیلوفر بیرون می رفتم و گاهی کتاب می خواندم و مسیج رفیق هایم را جواب می دادم.

همایون، خانه ای دریکی از منطقه ها خوب پایین شهر اجاره کرده بود و امروز اسباب های لازم را برای رفتن به آن خانه را کامیون حمل بار، می برد.

قرار بود؛ من و نیلوفر مدتی آنجا زندگی کنیم و دور از تنش هایی باشیم که همایون را می ترساند.


romangram.com | @romangram_com