#محاق_پارت_201
#پارت_شصت_و_هفت
#پارت_67
حدس زدم که مرا با دوست دخترش فرزانه اشتباه گرفته است. نفس های مضطرب و کشدارم را که شنید، هوشیار شد و بعد چند دقیقه با فریاد نامم را صدا زد. نفسی گرفتم و کمی مسلط گفتم:
ـ نیما، نیما...
حالم بهم خورد و عق زدم. دستم درد می کرد و حتی نمی توانستم گوشی را میان انگشتانم نگه دارم. به سگ خیره شدم و نالیدم؛ ولی حرفی نزدم.
زبانم بند آمده بود و آنچنان می ترسیدم که نگاه از سگ بر نمی داشتم. می دانستم بیشتر ماندنم موجب پدید آمدن چند سگ و یا حتی گرگ می شود.
تلفن را قطع کردم و با پیامک کوتاهی از او خواستم هر طوری شده خودش را به من برساند و نجاتم دهد.
و نجات دادنش بیشتر از دوساعت طول کشید! تا جایم را پیدا کند و با پلیس هماهنگ کند مرا دق داد؛ اما آمد.
یادم است؛ وقتی آمد، همایون با شلوار خانه و ته ریش چند روزه و موهای شلخته دیدم. می ترسیدم و دلم می خواست؛ تنها به خانه برگردم و تمام درها را قفل کنم.
هیچ توضیحی به پلیس ندادم و حتی به نگرانی نیلوفر و گریه هایش اهمیت ندادم.
آنقدر برای نرفتن به بیمارستان پافشاری کردم که میثم یک دکتر به خانه آورد و...
romangram.com | @romangram_com