#محاق_پارت_200

با دست آزادم در کیفم را باز کردم و با پای سالم به شکم سگ ضربه زدم. کمی سرش را عقب برد؛ ولی دوباره زبان چندشش و پوزه اش را روی صورتم می کشید و با پای سالمش به پهلویم ضربه می زد.

دستم را درون کیفم چرخاندم و با حس تیزی، شِی را بیرون کشیدم و بی نگاه کردن، پشتِ کمر سگ فرو بردم و سگ برای لحظه ای نفسش برید و نیم تنه اش رو بازویم افتاد.

با گریه و عق زدن های پشت هم، خودم را کنار کشیدم و به ناله های سگ اهمیت نمی دهم. صدای خُرد شدنِ صفحه گوشی ام را شنیده بودم و از این می ترسیدم به کلیات گوشی صدمه ای زده باشم.

دست های لرزانم را از جیبم بیرون کشیدم و تا خواستم دکمه کنارگوشی را لمس کنم، حالم بهم خورد و دو زانو، روی زمین افتادم و معده ام از هجم هرچیزی که خورده بودم، خالی شد.

گریه ام شدت گرفته بود و از این همه ناتوانی ام حالم بهم می خورد. دستم را ستون سرم کردم و با آرنجم اشک هایم را پاک کردم.

دست دراز کردم و گوشی را از کنار پایم برداشتم. خط آنتن پر و خالی می شد. سر چرخاندم و به سگ نگاه کردم. شی تیزی که موچین ابرویم بود را در کمرش فرو کرده بودم و از درد، خودش را روی زمین می کشید.

دکمه گوشی را زدم و با روشن شدن گوشی، لبخند مضطربی زدم و با عجله شماره همایون را گرفتم. بوق های پشت هم مرا ناامید تر از هر وقتی می کرد. گوشی را قطع کردم و این بار شماره ی میثم را گرفتم که روی پیغام گیر رفت و "أه" کلافه ای هم از دهان من، خارج شد.

تماس هایم را چک کردم و با دیدن شماره نیما، دعا کردم که سفر نرفته باشد و در تهران باشد.

پیشواز مزخرفش پخش می شد و در لحظه های اخر ناامیدی من، صدای گرفته اش آمد:

ـ برخرمگس معرکه لعنت...

با داد گفت:

ـ بله؟ نصفه شبی زنگ زدی بهم چی بگی؟

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw


romangram.com | @romangram_com