#محاق_پارت_199
با دیدن جسمی که به این سمت می دویید، تند تند لاستیک تیکه پاره را از پایم بیرون کشیدم و خواستم به کناری پرت کنم که نگاهم به آن جانور کذایی افتاد.
هینی کشیدم و کف دست هایم را روی زمین گذاشتم. با گریه خیره جسم سیاه رنگ ماندم. انگار از این دوئل چشمی ام چندان خوشش نمی آمد که با پرشی خودش را بند مچ پای ناسالمم کرد و چنگ زد.
جیغ هایم آنقدر بلند بود که فکر می کردم؛ کسی متوجه ام می شود و سراغم می آید. خودم را روی زمین کشیدم و با ترس به مچ پایم خیره شدم.
رد چنگ هایش خون به پا کرده بود. با گریه پایم را عقب کشیدم و سگ وحشی صدای خرناسش را هر چند ثانیه یک بار، به عربده می رساند و تن مرا می لرزاند.
پوزه اش را به خاک مالید و با جلوی پایش، لاستیک را کنار فرستاد. کیفم را دور مچ دست سالم پیچاندم و عقب و عقب تر رفتم.
با تعجب به سگ نگاه می کردم و چشم هایم از ترس وق زده شده بود. می خواستم قبل هر عملی، عکس العمل نشان بدهم و مراقبت هرچند کمی از خودم کنم.
نگاه ترسانم و به مچ پای سگ افتاد. پایش را در سینه اش جمع کرده بود و لنگ زنان سمتم می آمد. متوجه خون رفته از پایش شدم و نفس هایم را یادم می رفت بکشم. هرچند یک بار، نفس عمیقی می کشیدم و خودم را با درد به عقب می کشیدم.
سگ نزدیک تر از حد معمول شده بود و من نمی توانستم وزن خودم را آن پای چلاق و مچ علیل، عقب بکشم.
کف دستم با هجوم خُرده آشغال ها، به درد افتاده بود و امکان حرکت را نمی داد.
خودم را با مشقت سمت آسفالت خیابون کشیدم و سگ زوزه ای کشید و با پوزه اش روی پایم کشید. تمام تنم لرزید و با هراس پایم را عقب کشیدم که درد تا مغز استخوانم چنگ انداخت.
با دیدن نور کمرنگی، کیفم را باز کردم و کیف لوازم آرایشم را پشت سگ پرت کردم تا حواسش پرت شود و خودم را جمع و جور کنم. سر که چرخاندم، نور ناپدید شده بود.
باد سوزناکی هرچند دقیقه به پشتم می زد و عرق را می پراند. سگ چند دقیقه به عقب نگاه کرد و باز سمت من آمد، سرعتش را بیشتر کرد و به فیلمی که می ساخت با لذت نگاه می کرد. هرچند یک بار، دندان های تیزش را نشانم می داد و مرا به مرز مرگ می رساند.
با پرش کوتاهِ نامناسبی، خودش را روی جسمم انداخت و با آن زبان چندشش روی صورتم را لیس زد. عُق زدم و جلوی اشک هایم را نمی گرفتم.
romangram.com | @romangram_com