#محاق_پارت_198

پوفی می کشم و کیفم را از گردنم بیرون می آورم و روی دوشم می اندازم.

با کفش هایی که یکی لنگه دارد و دیگری ندارد، کناره ی جاده را راه می گیرم.

صدای زوزه ها کمتر نمی شود و هر لحظه شدید تر می شد. به قدری می ترسیدم که جرأت برگشتن را نداشتم. می ترسیدم برگردم و با چیزی که در ذهنم است، مواجه شوم.

نفس های عمیق می کشیدم و خودم را راضی می کردم که پامچال اصلا چیزی نیست، اصلا نترس، اصلا تو تلخ گوشتی!

دستم را کنار ران پایم مشت کرده بودم و سعی می کردم، نلرزم و ترس به جان خودم نندازم.

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw





#پارت_شصت_و_شش

#پارت_66

با حس پُرزی موهایی، جریان برق میان بدنم راه پیدا می کند و پشت بندش چنان جیغی کشیدم که گلویم به خس خس افتاد.

دست هایم را در سینه ام جمع کردم و شروع به دوییدن کردم، هربار پایم به کلوخه های میان راه گیر می کرد.

میان راه پایم درست میان لاستیک ماشینی جا ماند و با سر به زمین خوردم. نفس نفس می زدم و عرق از تیره کمرم می گذشت. با پشت دست، عرق روی پیشانی ام را گرفتم و به سختی پاشنه کفش سالمم را از بریدگی لاستیک بیرون کشیدم.


romangram.com | @romangram_com