#محاق_پارت_197

امیرارسلان از همان اولش با بوی خلاف ادغام شده بود. بوی گندی که ارکیده را کشت و مرا هم ....

این شهر، همه شان سرشان زیر آب است؛ یکی می میرد، غذایش را می خورند و حمد و توحید می خوانند و تمام...

این شهر، بوی کثافت خلاف هایی را می دهد که تاوان خرابی های دل هاست...

این شهر، بوی خیانت مردمان را می دهد که بوی تنشان عطر گران قیمت زنی پولدار یا مردی پولدار پر کرده است...

مرد باش، قایم موشک بازی را تمام کن. این شهر هنگام محاق، به بی وزنی ای به نام" تو" می رسد.

آن شب، بد گذشت! نیمه های شب بود که با صدای زوزه ای بیدار شدم. باد شدیدی می آمد و تا چشم کار می کرد، تاریکی بود.

شالم از سرم افتاده بود و بیشتر مانتویم خاکی بود، کف دستم را که روی زمین گذاشتم، سنگ های ریز و درشتی کف دستم فرو رفت.

چشم هایم را محکم بستم و با کرختی از جا بلند شدم. هیچ چیزی نمی دیدم و تا چشم کار می کرد، بوی ترس و سیاهی حس می کردم.

صدای کمرنگ ماشین ها می آمد؛ ولی اثری از ماشین نبود. کمی آن سمت تر، کیفم روی زمین افتاده بود، پایم درد می کرد و راه رفتن را برایم سخت تر می شد. قدم اول به دوم نرسیده، روی زمین افتادم و پایم به سنگ نسبتاً بزرگی گیر کرد. ضربه محکم به سنگ زدم و صورتم از درد جمع شد. حالا درد مچ دستم هم به مچِ پایم اضافه شد.

با تمام ضعفم، خودم را سمت کیفم کشیدم و زیپش را باز کردم. تمام وسایلم علاوه بر گوشی ام داخل کیف بود. هول زده، گوشی را برداشتم و با روشن کردنش، به آنتن نگاه کردم. نفس آسوده ای کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم.

صدای خرناس بیشتر شده بود و اصلا نمی توانستم بفهمم صدای چیست!

درختچه کوچکی کنار دستم را گرفتم و با تکیه به آن از جا بلند شدم. کیفم را دور گردنم انداختم و چراغ قوه گوشی را در سیاهی اطراف چرخاندم.

لنگه کفشم را می بینم. لنگ زنان به لنگه کفش می رسم و با پوشیدنش متوجه می شوم که پاشنه پنج سانتی کفشم به فنا رفته است.


romangram.com | @romangram_com