#محاق_پارت_203
می گفت؛ همسایه مان، زن پیری ست که سه سال پیش شوهرش را از دست داده است و با دختربیست و اندی ساله اش زندگی می کند.
نیلوفر بدعنقی می کرد و اصرارش زیادی داشت تا همایون هم با ما بیاید.
همایون هم از او می خواست منطقی باشد و مدتی کنار من، آرام گیرد.
میثم را این مدت ندیدم و با پیامکی احوالش را پرسیدم که شنیدم؛ مادر گرامی اش مخش را خورده تا با سیما ازدواج کند!
اولش تعجب کردم؛ اما بعدش لبخند زدم و به او گفتم؛ سیما دختر خوب و مهربانیست و پدر مادرت پوسیدند از بس که تو زیر بار ازدواج نرفتی!
می دانستم میثم اهل ازدواج و زن و زندگانی نیست، کلا مرامش جان می داد برای داشتن دوست دخترهای رنگی و...
هربار هم که با بوی عطر زنانه ای به خانه همایون می آمد، دستش می انداختیم و آخرش می فهمیدیم؛ آن روز را جای برادرش در مغازه عطر فروشی، بازار گرمی کرده است.
میثم یکی از رفیق های شفیق همایون بود که از دوره ابتدایی با هم رفت و آمد داشتند، در سال های نوجوانی شان بود که پدر و مادر میثم تصمیم به تهران آمدن، گرفتند و ریشه دوستی همایون و میثم کمرنگ شد.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw
#پارت_شصت_و_هشت
#پارت_68
romangram.com | @romangram_com