#محاق_پارت_194
شب شد، هوای سرد شد، صدای سوسو باد می آمد. پسرک چشم عسلی همان گوشه کنار سنگ بزرگ خوش رنگی تکیه زده بود و با گوشی موبایلش سرگرم می بود. خیره نگاهش می کردم. در شب، عسلی هایش تیره شده بودند و برقی نداشتند.
ـ تو کاری با من نداری؟ چرا منو علاف کردی؟ نذاشتی تولد دوستم برم، هما نگران، نیلوفر فردا کلاس زبان داره، باید باهاش کار کنم. زبونم مو در اورد نگفتی؛ چیکار داری!
نیمه تراش خورده سرش را می خاراند و گوشی اش را داخل جیبش می اندازد:
ـ می تونی دهنت رو ببندی! من حوصله حرف زدن ندارم. همین که کاریت ندارم؛ کلاهت رو بالا بنداز و بالانس بزن.
زیپ جلیقه تابستانه اش را باز می کند:
ـ قرار بود؛ بترسونمت. الان دارم لطف می کنم؛ کاریت ندارم.
سیگاری از داخل جعبه مخصوصش در می آورد. همان گرکا هیز مجستی معروف... کوچکتر که بودم، شب ها، آنقدر اسم این سیگار را زیر لب می گفتم تا یادم بماند.
از جهان خوشم می آمد. همه چیزش خاص بود. بوی دود سیگارش، بوی عرق سگی اش، بوی عطرش...
ـ جهان! تو به جهان ربط داری! توی این شهر، فقط معدود آدم هایی هستند که این مدل سیگار هالیوودی رو می کشن. سیگاری که توی طول سال فقط صد پاکت ازش درست می شه و تنباکو هجده ساله ای داخلشه که به شدت رقیق و بوی غلیظی داره. داخل سیگارت ماده ی بی هوشی ریخته بودی؟ جالبه... جهان گل می ریخت داخلش تا مست بشه. تو رو می شناسم...
چشم های خمارش برق می زند و با لذت به چشم هایم خیره می شود:
ـ جهان یه آدمه، منم یه آدمم. چرا سعی داری منو بهش وصل کنی؟ من خودم با اون ماده بی هوشی خمار شدم، سنگین بود لعنتی...
دست دور زانوهایم می اندازم و پاچه شلوار پارچه ای مشکی ام را تا می زنم:
ـ احساس خطر می کنم. جهان هم، نزدیکمون که بود؛ خطر می اومد. خطری هستی چشم عسلی...
romangram.com | @romangram_com