#محاق_پارت_193

#پارت_65

جلوتر می آید و عقب تر می روم:

ـ هی... هی...

دو دستم را بالا می آورم تا جلوتر نیاید. گوش نمی دهد و مچ دو دستم را می گیرد و با چشمکی می پرسد:

ـ خب تا شب به نظرت چیکار کنیم؟ تو چی دوست داری؟

مچ دستم را محکم بیرون می کشم:

ـ لعنتی، چه مرگته؟

چشم هایش را تنگ می کند و فاصله اش را با من رعایت می کند:

ـ تا شب همین جایی! نترس کوه و دمن نیوردمت. اینجا محل کارمه. تراشکاری بزرگی هست توی حاشیه شهرِ، نمی تونی بیرون بری؛ چون سگ نگهبانش بدجور گشنه ست. خوشگلارم زود می خوره.

چشمکی می زند و لبش را کج می کند. پشت سرش می دوم:

ـ باید برم... چی می خوای بگو بهت بدم تا ولم کنی!

با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:

ـ چه قدر حرف می زنی...


romangram.com | @romangram_com