#محاق_پارت_195
می خندد و با گوشه ناخن بلند اشاره اش، گوشش را می خاراند:
ـ من از وقتی که به دنیا اومدم وسط توپ تانک بودم. من، خود خطرم...
شب تر شد، نیمه شب... دقیقا ساعت دوازده شب... صدای زنی را می شنیدم.
چشم های خواب زده ام را باز می کنم و صدای صحبت همان چشم عسلی را می شنوم:
ـ باشه بابا، نزدیک خونشون... ماشین رو هم می برم اوراقی. کیان؟
صدای زن دور می شود و داد می زند:
ـ کیان و زهرمار، برو رد کارت ژیگول.
چشم عسلی بلند بلند می خندد و سایه اش روی سر من سنگینی می کند:
ـ پامچال!
اسمم را می دانست. تو لعنتی کجا زندگی ام دخیل بودی که حالا اسمم را می دانی، رسمم را می دانی؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw
romangram.com | @romangram_com