#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_296
کیهان سینم و ول کرد و چشماش و باز کرد ... هیرا خندید و گفت :
هیرا _ پدر سوخته شبیه باباشه !
و بعد از دستم کیهان و گرفت و گفتم :
من _ هیرا ؟ به خانوادم چی گفتی ؟ نگفتن چرا انقدر زود زاییده ؟
ابروش و انداخت بالا و گفت :
هیرا _ شما خیالتون تخت ... حلش کردیم خودمون ، بهتره بری حموم و یه تنی به آب بزنی ... بدنت کوفتست !
سرم و تکون دادم و به سختی دل ازشون کندم و وارد حموم شدم ... وان و آماده کردم و توش دراز کشیدم !
حسابی خودم و شستم ... داشتم دوش می گرفتم که صدای هیرا رو از پشت در شنیدم :
هیرا _ میشا ؟ برات لباس گذاشتم روی تخت .
من _ باشه عزیزم !
سریع خودم و شستم و از حموم اومدم بیرون ... حوله رو تنم کردم و حسابی موهام و خشک کردم ... نگاهم به لباس روی تخت افتاد ... چشمام گشاد شد ... لباس خواب ؟ الان ؟ ای خدا از دست هیرا ... یه لباس مشکی که حالت عروسکی داشت ولی باز بود ... کیهان چشماش باز بود و به این ور و اون ور نگاه می کرد ... در حالی که کرم نرم کننده می مالیدم به دست و صورتم گفتم :
من _ قربونت بشم عسل مامان ... شما چشمات بازه پسرم ؟ داری کیو دید می زنی ؟
و بعد خم شدم و محکم ماچش کردم که گریش دراومد ... چشماش هیپنوتیزم داشت بچم !
لباس و سریع تنم کردم که هیرا وارد اتاق شد با دوتا لیوان !
لبخندی به وضعیتم زد و با چشمای شیطونی گفت :
هیرا _ اولالا !
خندیدم و در حالی که کیهان و بغل کرده بودم و با دست آروم می زدم پشتش گفتم :
من _ بی تربیتی دیگه !
یکی از لیوانا رو گرفت سمتم و گفت :
romangram.com | @romangram_com