#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_295

امیر _ ما هنوز یه اکیپیم نه ؟

هممون با هم گفتیم :

من _ یِــس !

و بعد خندیدیم ... از هم جدا شدیم و اشکامون و پاک کردیم ...

هیرا برای اینکه این جو عوض بشه با خنده گفت :

هیرا _ ما هم که اینجا هیچ پخی نیستیم !

هممون خندیدیم و تعارف کردم بهشون بیان داخل ... می ترسیدن ولی با دیدن خانواده من خیالشون راحت شد ...

به هیرا تکیه دادم و به جمعیت خیره شدم و گفتم :

من _ چقدر خوبه که دوباره همه مثل قبل دورهمیم !

هیرا پیشونیم و ب*و*سید و گفت :

هیرا _ آره عزیزم ... خداروشکر !

همشون برای ناهار موندن و خلاصه کلی ترکوندن و با دادن کادو هاشون من و متعجب کردن ... آخه اینا کی فرصت کردن ؟

با لبخند و نگاه قدر دانی از همشون تشکر کردم .

دیگه کم کم همه عزم رفتن کردن و بچه ها خواستن که بهمون فرصت تنها بودن بدن !

صدای گریه ی کیهان بلند شد ... با شوق و ذوق از هیرا که نیشش تا اون ور سرش باز بود نگاه گرفتم و با سرعت رفتم توی اتاق ... دیگه هیچ دردی برای من مهم نبود .

با اشتیاق نشستم روی تخت ... کیهان در حالی که گریه می کرد دهنشم جمع می کرد ... با ولع و شوقی وصف ناپذیر بغلش کردم و بهش شیر دادم !

هیرا وارد اتاق شد و از دیدن وضعیت ما کپ کرد ... وقتی دید دارم با لبخند و نیش باز به کیهان شیر میدم ... لبخند آرومی زد و اومد کنارم نشست و خیره شد به ما !

من _ حس خیلی قشنگیه هیرا .

سرم و ب*و*سید و گفت :

هیرا _ نمی دونی چقدر خوشحالم میشا .

romangram.com | @romangram_com