#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_297

هیرا _ بخور تغذیه شی !

خون بود ... از دستش گرفتم و با اون دستم که خالی بود یه راست سر کشیدم .

هیرا برگشت و به پنجره نگاه کرد و گفت :

هیرا _ چه غروب قشنگی !

برگشتم و به پنجره نگاه کردم ... آره خیلی قشنگ بود ... همون طور که کیهان دستم بود بلند شدم و رفتم سمت بالکن ... خوبی خونمون این بود که هیچکس از تو بالکن نمی تونست ما رو ببینه ! هیرا پشت سرم قرار گرفت و دستش و دور کمرم حلقه کرد .

در حالی که به غروب آفتاب خیره شده بودیم گفتم :

من _ این همه زیبایی برای خداست ها !

چونش و گذاشت روی سرم و گفت :

هیرا _ معلومه ... واقعا چشم نوازه !

کیهان و آوردم جلو و به چشماش خیره شدم ... زل زده بود به چشمای ما ... گوی چشماش ترکیبی از آبی و سورمه ای و طوسی بود ... مثل کهکشان !

داخلش غرق شدم ... در آینده پسری رو دیدم که بی نهایت شبیه من و پدرش بود ... خوشگل و تو دل برو و خندون ... وقتی می خندید دو تا چال روی گونش میفتاد ... دیدم که تو بغل دونفر بود و از ته دل می خندید ... اون من و هیرا بودیم ! هیچ تغییری نکرده بودیم ... هیچی ... پیشونیامون و ب*و*سید و دست انداخت گردن دوتامون ... دیدم که کنار یه دختر خوشگل و زیبا وایساده ... اون دختر همونی بود که قبلا دیده بودمش ... عسل ... همونی که آیندش و دیده بودم ... دختر زیبای رها و شایان ! این دو در کنار هم جفت خیلی زیبایی بودن ... پسرم در آینده با کارهاش موجب افتخاره من و هیرا شده بود !

یهو برگشته شدم به عقب و با لبخند و چشمایی که از اشک پر شده بود گفتم :

من _ تو باعث افتخار مایی پسرم !

هیرا در گوشم زمزمه کرد :

هیرا _ توهم دیدیش ؟

برگشتم و زل زدم تو چشماش و با بغض گفتم :

من _ زیباترین صحنه ی عمرم و دیدم هیرا .

... با یه دست کیهان و با دست دیگش کمرم سفت چسبیده بود ... سرم و گذاشتم روی شونش و با هم به تماشای غروب آفتاب نشستیم !

زیر لب زمزمه کردم :

من _ آری آغاز دوست داشتن است ...

romangram.com | @romangram_com