#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_279
بابا _ فدای یه تارموهای تو دامادم و نوم ! من برم بابا جان ... پس خونه باشیا !
من _ چشم ، برو به سلامت .
بعد از خداحافظی قطع کردم و به مقصد رسیدیم ... خوب حالا که سیما و تینا هم دارن میان شام نگهشون دارم !
وارد خونه شدم و سریع لباسام و تعویض کردم و به سمت گوشیم رفتم و شماره هیرا رو گرفتم .
هیرا _ جانم ؟
نفس گرفتم و شروع کردم :
من _ سلام عشقم خوبی ؟ اینا رو ول کن ، هیرا شب مهمون داریم ... یعنی بابا و سیما و تینا و رونالد ... قراره چند تا وسایل برای بچه بیارن ... خوب منم باید نگهشون دارم وگرنه زشت میشه دیگه ... زودتر بیا و خیار و گوجه و پیاز و مرغ و خلاصه میوه هم بگیر ... یادت نره هیرا ... زود بیا کمکم ... یه ساعت دیگه اینجا باش !
سریع گفت :
هیرا _ نفس عمیق بکش !
نفس گرفتم و محکــم فرستادم بیرون ، آخیــش !
هیرا _ چشم چشم ... فقط نمی تونم زود بیام که !
تهدید آمیز گفتم :
من _ توی میای دیگه مگه نه ؟
از لحنم خودش گرفت دیگه چی به چیه برای همین گفت :
هیرا _ آره آره ... یه ساعت دیگه اونجام .
لبخند زدم و گفتم :
من _ آفرین عشقم ، من برم دیگه ب*و*س ب*و*س بابای !
قطع کردم و بلند شدم ، همت کار کردن زد به سرم ... رفتم تو آشپزخونه و دستمال برداشتم و شروع کردم به گردگیری ... خلاصه حسابی خونه رو برق انداختم !
در باز شد و هیرا با کلی خرید وارد شد ...
من _ سلام عشقم ، خسته نباشی .
romangram.com | @romangram_com