#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_280


و رفتم سمتش و ب*و*سش کردم ... لبخند زد و وسایل و گذاشت توی آشپزخونه و در حالی که کتش و در می آورد گفت :

هیرا _ شما هم خسته نباشی !

موهام و باز کردم و گفتم :

من _ چیزه هیرا من میرم حموم ، تو هم به بابا زنگ بزن و بازم تعارف کن برای شب ...

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ چشـــم شما جون بخواه .

ذوق مرگ شدم و نیشم تا کجا باز شد ... با دستم براش ب*و*س فرستادم و به سمت اتاقمون رفتم و از همون جا به سمت حموم رفتم ...

زیر دوش لبخند زدم ... دلم هوس کرد آهنگ بخونم ... آهی کشیدم و شروع کردم :

من _ آخـــر راه اومدن با روزگار

گره ی کوریه که بخت منه

که تموم اتفاقای بدش ، شاهد زندگی سخته منه

شاید این زخمی که از توخوردم و

از حرارتش زبونه می کشم

یا تموم بی کسی هام و همش فقط از دست زمونه می کشم

بگو بازم هوام و داری و مثل همه من و تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهت و امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من


romangram.com | @romangram_com