#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_278
با صدای زنگ گوشیم سریع به خودم اومدم و جواب دادم :
من _ بله ؟
صدای بابا تو گوشم پیچید :
بابا _ سلام دخترم ... خوبی ؟
لبخند زدم و به بیرون خیره شدم و گفتم :
من _ ممنونم بابا جون ... تو خوبی ؟ بقیه خوبن ؟
بابا _ خداروشکر ، دخترم بهتری ؟ چیزی لازم نداری ؟
لبخندم عمق گرفت و گفتم :
من _ نه بابایی ! خداروشکر همه چیز هست .
خندید و گفت :
بابا _ انقدر خوشحالم که نگو ، باورم نمیشه دارم پدر بزرگ میشم ! هی ؛ اینا رو ول کن میشا جان ، به تینا و سیما سپردم برات سیسمونی بگیرن ، امروز میان اونجا ، زنگ زدم خبرت کنم !
متعجب گفتم :
من _ بابا جون ؟ اما من گرفتم ...
بابا _ بیجا کردی .
خندیدم و گفتم :
من _ به خدا گرفتم ، تمام وسایلاش و !
بابا _ خیلی خوب خودم فهمیده بودم ، اسباب بازیای بچم و خودم گرفتم ! با چند تا لباس !
لبخند زدم و گفتم :
من _ مرسی بابا جونم .
romangram.com | @romangram_com