#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_277
شایان _ باورم نمیشه ، اصلا ... وای انگار همه چی خوابه !
لبخند تلخی زدم و گفتم :
من _ من تو این سه سال دردی داشتم که هیچ کدومتون درک نمی کنید ... اینکه نتونی مثل به انسان زندگی کنی خیلی بده !
رها اشکاش و پاک کرد و گفت :
رها _ خیلی از بین رفتی ... با خودت چیکار کردی ؟
دستم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :
من _ به خاطر این کوچولوئه !
چیزی نگفتن و فقط نگاهم کردن ... بلند شدم و حرف آخر و زدم :
من _ فقط ... روی حرفام فکر کنید ... پسرم و اگه خواستید به شما می سپرم !
برگشتم و خواستم برم که با صدای رها وایسادم :
رها _ تو زنده می مونی مگه نه ؟
برگشتم سمتشون و لبخند زدم :
من _ نمی دونم ، مرگ و زندگی دست خداست !
شایان اومد جلو و گفت :
شایان _ حتما زنده می مونی و خودت بچت و نگه می داری ... ولی اگه یه زمانی زبونم لال اتفاقی افتاد ... روی ما حتما حساب کن !
با نگاه قدردانی نگاهشون کردم و گفتم :
من _ ممنونتونم !
فقط نگاهم کردن ... عقب عقب رفتم و بالاخره از خونه زدم بیرون !
به هیرا پیام دادم که خودم تاکسی می گیرم میام !
سوار تاکسی شدم و سرم و چسبوندم به شیشه ماشین و بیرون و تماشا کردم ...
romangram.com | @romangram_com