#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_276
رها به سمتم حمله کرد و در حالی که اشک می ریخت گفت :
رها _ برو بیرون ، گمشو !
شایان دستش و کرد توی جیبش و لبش و گزید ... چشمم اشکی شد و گفتم :
من _ به خدا باهاتون کاری ندارم !
رها افتاد روی زمین و زد زیر گریه ... شایان هم از اون ور دستش و گذاشته بود روی چشمش .
با صدای آروم گفتم :
من _ فقط اومدم اینجا یه چیزی بهتون بگم و برم ، بعد از اون اگه نخواستید دیگه دور و برتون نیستم !
شایان اومد پایین و رها رو بلند کرد ...
شایان _ خیلی خوب ، می تونی زودتر حرفات و بزنی !
دستم و گذاشتم روی شکمم و رفتم سمت مبل و نشستم روش ... رها بچش و بلند کرد و نشست ... شایان هم کنارش ... در حالی که با انگشتام بازی می کردم شروع کردم به تعریف کردن :
من _ سه سال پیش همون روزی که اون پسر مرموز ، ریکی پا توی دانشگاه گذاشت ماجرای من و البته امیر شروع شد ... امیر با دیدنش بهم گفت که انرژی بدی منتقل می کنه ولی من ندید گرفتم ... شبی که دوستت زنگ زد و ما رو برای پارتی دعوت کرد من به هر زوری بود اومدم و خودتون یادته که چه اتفاقی افتاد توی اون مهمونی ؛ بعد اون انفجار که به من آسیب زده بود و قشنگ یادمه که من گلوم خراش برداشته بود و احتمال داشت بمیرم ... لحظه ی آخری که داشتم بی هوش می شدم ریکی رو بالاسرم دیدم که دستش و گذاشت روی دهنم ... مزه ی خون رو حس می کردم ولی بی هوش شدم ... وقتی به هوش اومدم به نظرتون کجا بودم ؟ خونه ی ریکی ... وقتی ازش پرسیدم چی شده بهم گفت نجاتم داده ... ترسیدم یه دفعه بلایی سرم نیاره برای همین بلند شدم و خواستم بیام ، اومد جلوم و گفت که باید یه کاری رو تموم کنه ... وقتی با تعجب نگاهش کردم متوجه درد بدی توی ناحیه گردنم شدم ... من مرده بودم ! روحم مرده بود ... تبدیل شدم به موجودی که اسمش همیشه توی افسانه ها بود ؛ خوناشام ! آره من یه خوناشام شده بودم برای همین ترکتون کردم ... خانوادم و ترک کردم ... وطنم و ترک کردم ... تا به هیچکس آسیبی نرسه ! ریکی یه خوناشام بود ... منم تبدیل شدم ... من و برد به رگد کوو ... امیر و که خودتون در جریان بودید چجوری همه چیز و می فهمید !
امیر یه ساحره است ! اون جا با تمام این بچه ها آشنا شدم ... خوناشاما و گرگینه ها ... با پسری آشنا شدم که چشماش تموم دنیام بود ... هیرا ! رئیسمون بود و قوی ترین خوناشام ! ما عاشق هم شدیم ولی دوتا مانع بود ... آدام ... پسر گرگینه ای که به عنوان بهترین دوست قبولش داشتم ... اونم عاشق من بود ولی من فقط به عنوان دوست ، دوستش داشتم ... خیلی خوب کنار اومد با این موضوع ولی آهمانت ، مانع دوممون بود ... مانعی سر سخت و عوضی ... هه ؛ اون رقیب عشقی من بود ... همون موقع هم امیر به ما پیوست و با تمام وجود کمکمون کرد ... ما به جنگ آهمانت رفتیم ... موقعی که داشتم می کشتمش نیرویی به من انتقال داد که باعث شد من وحشتناک تر بشم ولی ... دیگه خطری نداشته باشم برای وطنم ... من شدم بزرگترین و قوی ترین خوناشام و گرگینه تاریخ ! من دورگم ... دورگه خوناشام و گرگینه ! با مرد مورد علاقم ازدواج کردم و حالا باردارم ... ولی ...
اشکم جاری شد ... دوتاشون با تعجب به من نگاه می کردن ...
من _ من هیچ شانسی ندارم بچه ها ! من باوجود این موجود توی شکمم ، سرنوشتم مرگه ! من بین پسرم و مرگ یکی رو انتخاب کردم ، مرگ !
اومدم اینجا بهتون بگم بعد از به دنیا آوردن این بچه شاید من دیگه نباشم ... خواهش می کنم از بچم مراقبت کنید ... چون ، چون ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
من _ چون من نیستم که براش مادری کنم ... می خوام بهش یاد آوری کنید که من تمام این روزها رو به سختی گذروندم تا اون زنده بمونه ... خودم و غرق در خون کردم به خاطر بچم ... چه روزایی که من از کل وجودم خون پس می دادم ... خون بالا میاوردم و در حد مرگ درد می کشیدم ... اگه هنوزم حرمتی بین دوستیمون مونده به خاطر من نه ... به خاطر این بچه که بی گناهه ، ازش مراقبت کنید !
و بعد اشکام و پاک کردم و بهشون خیره شدم ... رها که فقط اشک می ریخت !
شایان با صدای آرومی گفت :
romangram.com | @romangram_com