#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_275
سرش و تکون داد و گفت :
هیرا _ چشم ، ب*و*س بابایی رو بده !
خندیدم و لپش و ماچ کردم و پیاده شدم ... منتظر شدم تا بره ... دست تکون دادم و اون رفت ! نفسم و فرستادم بیرون و جلوی در خونشون وایسادم و به سختی دستم رفت روی زنگ ... زنگ و فشردم و چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم !
در با تیکی باز شد و من داخل شدم ... با دیدن سرایدار که دم در وایساده فهمیدم که رها و شایان در و باز نکردن !
سرایدار _ سلام خانوم خوش اومدین !
لبخند زدم و خیره شدم تو چشماش و گفتم :
من _ ممنون ، لطفا برید سرکارتون و دور بر ما نباشید ... سعی کنید به هیچ چیز و صدایی هم توجه نکنید !
تسخیر شده سرش و تکون داد و داخل شد .
پشت سرش وارد شدم و خودم و آماده کردم ... رها بچه به دست داشت دور خونه می چرخید ... لبخند زدم ... برگشت و گفت :
رها _ کیه آقا رضـ....
با دیدن من هول کرد و نزدیک بود بچه از دستش بیفته که با سرعت نور رفتمو بچه رو گرفتم !
خیره شدم توی چشمای ترسیدش ...
من _ سلام !
با لب های لرزون داد زد :
رها _ تو اینجا چه غلطی می کنی ؟
بچه رو گذاشتم روی مبل و گفتم :
من _ گوش کن رها ، نیومدم اینجا که دعوا راه بندازی ...
جیغ زد :
رها _ از خـــونه مــن بــرو بیــرون !
با صدای جیغش شایان از پله ها اومد پایین و با دیدن من ، فقط نگاهم کرد !
romangram.com | @romangram_com