#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_256


من _ اون زمان هم انقدر دل می بردی ؟

لبخندش عمیق شد و گفت :

هیرا _ خدایی خیلی .

با اخم کوبیدم به بازوش که خندش به هوا رفت .

من _ ببند نیشتو !

بیشتر خندش گرفت و گفت :

هیرا _ قربونت بشم من حسود کوچولو .

روم و برگردوندم و لبخند زدم ... دستم و گذاشتم روی دلم و تو ذهنم گفتم :

من _ کاش مثل پدرت شی ، پسرم !

قطره اشکی از چشمام فرو ریخت که سریع با دستم گرفتمش و نفسم و فرستادم بیرون ... تا خود خونه هیچی نگفتم و فقط با لبخند به بیرون نگاه می کردم .

وقتی رسیدیم خونه هیرا گفت :

هیرا _ میرم دوش بگیرم !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ باشه عزیزم ، منم شام درست می کنم .

بعد از تعویض لباس ، برای هیرا هم لباس گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه .

دلم هوس الویه کرده بود ... برای همین سریع بساطش و آماده کردم .

هجوم خون و توی دهنم حس کردم و با سرعت رفتم توی دستشویی و درش و بستم ... خون بالا آوردم ... ولی بدتر از دفعه های قبل ... سرفه سرفه پشت سرهم و خونایی که می پاشید بیرون ! سریع در دستشویی و قفل کردم .

تو آیینه به خودم خیره شدم ، این منم ؟ قیافم چرا این شکلی شده ؟ چرا انقدر از بین رفتم ؟ زیر چشمام گود افتاده بود و مویرگ های خونی رنگ روی صورتم بود ؛ سریع همه جا رو تمیز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم و قشنگ صورتم و شستم !

موهام و جمع کردم و به خودم خیره شدم ... باید خودم و حسابی تغذیه کنم ، آره فقط تغذیه مشکلمه !


romangram.com | @romangram_com