#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_257
خودم و دلداری می دادم ... با نا امیدی که چیزی درست نمیشه ... میشه آیا ؟
از دستشویی اومدم بیرون که هیرا رو دیدم داره ناخونک می زنه به الویه !
جیغ زدم :
من _ دســت نزن !
سریع دستش و کشید و گفت :
هیرا _ غلط کردم .
حرصی رفتم کنارش و کوبیدم به پاش ...
هیرا _ آخ آخ ... ادای این زنای لوس و درمیاری !
یه جوری نگاهش کردم که لبخند پت و پهنی زد و دیگه چیزی نگفت ... میز و چیدم و نشستیم پشت میز ... حسابی غذا خوردم و خودم و تغذیه کردم .
هر از گاهی دردای ناجوری توی کل وجودم حس می شد ولی خودم و می زدم به اون راه !
هیرا _ میشا ؟
یکمی فلفل دلمه ای خوردم و گفتم :
من _ جانم ؟
هیرا _ چرا انقدر از بین رفتی ؟
دلم ریخت ... بدترین چیزی بود که هیرا بهم گفت ... نگاهش کردم ... انگار از نگاهم خوند که پشیمون گفت :
هیرا _ به خدا منظوری نداشتم ، منظورم این بود که زیر چشمات گود افتاده و رنگت پریده !
عصبی و با صدای کمی بلند گفتم :
من _ به نظرت به خاطر چیه ؟ نمی بینی باردارم ؟
و بعد از سر میز بلند شدم و با نگاه اشکی ازش دور شدم ... صدای کوبیده شدن دستش و روی میز شنیدم ... اشکام جاری شد ... من انتظارم خیلی رفته بالا !
هیرا که می دونست برای چیه ، پس چرا گفت ؟
romangram.com | @romangram_com