#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_255

تخس سرم و انداختم بالا و گفتم :

من _ نخیرم ! من باید از همین جا می گرفتم .

در ماشین و برام باز کرد و نشستم داخل ماشین ... قرار شد تمام چیزایی که خریده بودیم و بیارن در خونمون !

هیرا سوار شد و گفت :

هیرا _ بابا ناراحت نشه ؟

و راه افتاد ... با تعجب گفتم :

من _ برای چی ؟

خندید و گفت :

هیرا _ خنگول من ، بالاخره که باید خانواده دختر سیسمونی بدن یا نه ؟

چشمام گشاد شد و گفتم :

من _ هیرا ؟ زمان توام اینجوری بود ؟

لبخندی زد و به جلوش خیره شد ... انگار رفته بود به گذشته !

هیرا _ زمان من ، پادشاهان ایرانی بزرگ و بسیاری بودن ... وای که باورم نمیشه الان ، تواین زمان جدید ... یه زنی از نسل نو دارم ! میشا اصلا اون زمان زمین تا آسمون تا الان فرق می کرد ... واقعا زمین تا آسمونا !

لبخندی زدم و گفتم :

من _ خیلی خوب ، تاریخم خوبه . اصلا این چه ربطی به موضوع ما داشت ؟

دستی کشید توی صورتش و با لبخند تلخی گفت :

هیرا _ میشا درک نمی کنی ! من در چرخش زمان بودم هزاران سال ! می فهمی ؟

برای اینکه احساس کمبود بهش دست نده سریع پریدم روش که با خنده گفت :

هیرا _ دیوونه ، وسط رانندگی ؟

لوچام و غنچه کردم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com