#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_254
ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت :
هیرا _ بله عزیزم .
واقعا خوشحال شدم و این خوشحالی باعث شد که دردی که هنوز توی جونم بود و فراموش کنم .
من _ نگفتن کی می رسن ؟
نفسش و فرستاد بیرون و گفت :
هیرا _ اینطور که معلومه قراره خودشون بدون هیچ وسیله ای بیان ... بالاخره خوناشام هستن ، خستگی براشون بی معناست !
سرم و تکون دادم و از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و گفتم :
من _ تینا ریسک بزرگی کرد ... امیدوارم خوشبخت باشن برای همیشه !
صدای آرومش به گوشم خورد :
هیرا _ امیدوارم !
چشمم به پاساژ بزرگی خورد که معروف بود به جنس های خوب لباس بچه ! چشمام برق زد و با ذوق گفتم :
من _ هیـــرا ؟
متعجب نگاهم کرد و گفت :
هیرا _ جانم ؟ چیشده ؟
تند تند گفتم :
من _ نگه دار ، نگه دار ... اینجا رو ببین ، چه لباسای خوشگلی !
با خنده سرش و تکون داد و گوشه خیابون پارک کرد ... سریع پیاده شدم و منتظر هیرا وایسادم ... بالاخره کنارم وایساد و راه افتادیم ... هیجان زده هی به این مغازه و اون مغازه می رفتم ... کمد بچه و لباسای پسرونه و تمام چیزایی که مناسب بچم باشه رو می دیدم ... نتیجه این دیدنا و ذوق زدگی ها شد تمام سیسمونی بچه !
هیرا دستش و کرد توجیبش و گفت :
هیرا _ عزیز دلم ، من خودم پاساژ داشتم می گفتی میاوردم دیگه .
romangram.com | @romangram_com