#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_249

ناگهانی من و بغل کرد و روی سرم و ب*و*سید و گفت :

هیرا _ خوشحالم که بی دغدغه و بدون حضور جانی قراره به زندگیمون ادامه بدیم !

لبخندی زدم و ازش جدا شدم ...

من _ راستی رونالد دیشب بهم زنگ زد و حالت و پرسید ... یعنی همون روز اول خبر دار شد و بعد از شنیدن خبر مرگ پدرش درسته یکمی گرفته بود ولی خیلی ازم تشکر کرد و گفت که تینا یه خوناشام فوق العاده با استعداد شده و به احتمال زیاد هفته بعد بر می گردن !

تمام مدت با اشتیاق به من خیره شده بود ... انگار از دیدن من سیر نمی شد .

خندیدم و گفتم :

من _ چیزی شده ؟

هیرا _ دارم زندگیم و تماشا می کنم !

لبخند دلربایی زدم ... صد در صد الان گرسنه هستش ... بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون ... به سمت آشپزخونه رفتم و کلی مخلفاتی که براش آماده کرده بودم و برداشتم و بردم توی اتاق ... روی تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد .

متوجه حضورم شد و دوباره لبخند زد ... سینی رو گذاشتم وسط تخت و خودم هم به سختی نشستم ... وای که چقدر سنگین شده بودم !

من _ بخورعزیزم جون بگیری !

با اشتیاق شروع به خوردن کرد و من تا آخر دست به چونه نگاهش می کردم و کیلو کیلو قند تو دلم آب می شد .

با صدای زنگ خونه بلند شدم و سریع رفتم پایین و در و باز کردم ... بچه ها بودن که زود خبر به هوش اومدن هیرا به گوششون خورده بود .

سریع رفتن تو اتاق و از دلتنگی در اومدن ... حسابی سر به سر هیرا می ذاشتن ... با لبخند یه گوشه وایساده بودم و نگاهشون می کردم .

قیافه امیر یکمی توی هم بود ... رفتم نزدیکش وایسادم و شونم کوبوندم به شونش و گفتم :

من _ چته ؟ نبینم کشتی هات غرق شده باشن ؟

برگشت طرفم و سریع چشاش اشکی شد ... حیرت زده نگاهش کردم و سریع بازوش و گرفتم و از اتاق بردمش بیرون .

من _ چیشده امیر ؟

دستش و کشید توی صورتش و گفت :

امیر _ یعنی ما احمقــا چطور نفهمیدیم ؟

romangram.com | @romangram_com