#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_248


و بعد خنجر و از توی جیبم در آوردم و فرو کردم توی قلبش ... بلند شدم و مشعل خیس و از روی زمین برداشتم ... به سهراب اشاره کردم که سریع آتیشش زد و من مشعل و انداختم روی جانی !

کاب*و*س تموم شب های من به جهنم پیوست ... دیگه کسی نیست که مزاحم زندگی من باشه ... برای همیشه این سایه ی شوم از روی زندگیم محو شد ؛ خدایا الان از ته دل واقعا می گم شکرت .

*****

دستی به صورت هیرا کشیدم و به چشمای قشنگ و بستش خیره شدم ... کم کم تکون خورد و چشماش و باز کرد ... چشمای دریاییش برای هزار و هزار بار دلم و لرزوند ... لبای قشنگش تکون خورد و گفت :

هیرا _ میشا ؟

لبخند دندون نمایی زدم و خم شدم و پیشونیش و ب*و*س کردم و گفتم :

من _ جان دلم ؟

دستم و که توی دستش بود فشرد و گفت :

هیرا _ خوبید ؟

آروم گفتم :

من _ عالی عزیزم ... خوب برای خودت یک هفته بی هوش بودی و نمی گفتی که اینجا یه نفر دیوانه وار داره لحظه ی بیدارشدنت و می کشه !

با تعجب گفت :

هیرا _ یک هفته ؟

سرم وتکون دادم و گفتم :

من _ آره عزیزم ، آره ؛ اون روز جانی بدترین نیروی جادوگری رو روی تو استفاده کرد ولی ساحره های گروه سایرس و تموتر همراه امیر جونت و نجات دادن !

آروم به کمک من نشست روی تخت و گفت :

هیرا _ تعریف کن ، چه اتفاقی افتاد ؟

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ تمام خون جانی توسط من به اتمام رسید ... بعد از آتیش زدن جانی و یارانش ، به سمت تو اومدیم که فهمیدیم این بلا سرت اومده ... گروه تموتر و سایرس بی نهایت کمکمون کردن و تمام جسدای اون جا رو جمع کردن و آتیش زدن و بعد از درمون تو به شهر خودشون برگشتن ... پسهر و جنی هم هرچی منتظر بودن تو به هوش بیای نشد و برگشتن ... همه چیز به روال عادی برگشته و باید بشینیم و منتظر به دنیا اومدن بچمون باشیم عزیزم ... ولی تو بی هوش بودی ، طبیعی بود یه هفته بی هوشیت ... انتظار بیشتر از این بود !


romangram.com | @romangram_com