#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_250


تکونش دادم و گفتم :

من _ مثل آدم حرف می زنی یا نه ؟

تو چشمام زل زد و گفت :

امیر _ دقیقا همون روزی که تو در رفتی و جانی اون پیغام تهدید آمیز و برات گذاشته بود ، همون روز خونه شایان اینا بود ... امروز رفتم پیششون تا بهشون سر بزنم که با ترس و کلی فش من و از خونه انداختن بیرون ... میـشا ؟

فقط به دهنش خیره شده بودم :

امیر _ اونا فهمیدن ما چی هستیم ! جانی همه چیو بهشون گفته و اثبات کرده !

دستام کم کم شل شدن و افتادن ... یعنی ... یعنی دوستامون و از دست دادیم ؟

دستم و گذاشتم روی شکمم و نشستم روی صندلی که اون جا بود !

امیر _ نگاهاشون ترسناک بود ... از ما می ترسیدن ... یعنی ما انقدر وحشتناک هستیم ؟

به دیوار زل زدم و گفتم :

من _ آره امیر ، ما خیلی وحشتناک هستیم .

جوردن از اتاق بیرون اومد و با لبخندی که رو لبش بود گفت :

جوردن _ کجا رفتید شما ؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم :

من _ هیچی داشتیم یکم با هم صحبت می کردیم !

دست به سینه تکیه داد به دیوار و گفت :

جوردن _ می دونم کار بدی کردم فالگوش وایسادم ولی ... بهتر نیست بری دیدن دوستات ؟ اونا حق دارن بفهمن تو و امیر جون خودتون و به خطر انداختید برای اینکه جون اونا به خطر نیفته !

نگاه از نگاه شکلاتی جوردن گرفتم و دوختم به امیر که داشت من و نگاه می کرد .

امیر _ من رفتم ولی انداختنم بیرون .


romangram.com | @romangram_com