#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_245
خندید و به سمتمون قدم برداشت ... هیچکسی هیچ واکنشی نشون نداد چون همه آماده بودیم .
رو به روی آدام یعنی سمت چپ من وایساد و دستش و گذاشت روی شونه ی آدام .
جانی _ آدام ، چقدر شبیه به پدرت شدی پسر !
آدام لبخند حرص دراری زد و گفت :
آدام _ برو به جهنم عمو .
و بعد با لگد محکمی زد زیر شکم جانی و پرت شد به سمت عقب ... لشکرشون به سمتمون حمله کردن و ماهم آماده شدیم ...
داد زدم :
من _ مشعلا آمــاده !
و بعد داد بلند تری زدم و گفتم :
من _ الان لازمـــت داریم سهراب .
و بعد همگی با سرعت به سمتشون حمله کردیم ... گرگینه ها همشون به گرگ تبدیل شدن ... موقعیتم نبود که به گرگ تبدیل بشم !
مشعل به دستا وایساده بودن ... سهراب کنارشون وایساد و با نگاهش تمامی مشعلا رو روشن کرد ... آسمون رعد و برقی زد و نم نم بارون شروع به باریدن کرد .
دونه دونه گرگایی که به سمتم حمله می کردن و پوست و گوشتشون و جر می دادم و می خوردم !
از یه دراکولا و زامبی بدتر شده بودم ... این جنگ برای من حکم انبار غذا رو داشت !
بارون داشت شدید و شدید تر می شد ... تمام لباسام خیس شده بود ... برگشتم سمت سهراب و داد زدم :
من _ می تونی مشعلا رو تو این بارون کنترل کنی ؟
نگاهش آتشی شد و گفت :
سهراب _ می تونم .
سرم و تکون دادم و به سمت آرمان رفتم ...
من _ آرمان ... الان وقت اینه که کارت و خوب انجام بدی پسر !
romangram.com | @romangram_com