#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_244


مات زده گفت :

هیرا _ نیروت که تمومـ....

پریدم میون حرفش و گفتم :

من _ عزیز من ... این نیرو که تمام نشدنیه ! مطمئن باش !

بهم زل زد ... منم متقابلا بهش ... صدای آروم و دورگش به گوشم خورد ...

هیرا _ تو رو به خدا می سپارم !

و بعد سریع ازم دور شد ... اشک از چشمام فرو ریخت ... می دونم خدایا کمکمون می کنی ... تو همیشه مهربونی !

اشکام و پاک کردم و به سمت یارام رفتم و بهشون ملحق شدم ... یک جا وایسادیم ... آدام سمت چپم و هیرا سمت راستم ... جانی رو از دور دیدم ... کت و شلوارش برق می زد ... یاد رونالد افتادم و بغض کردم ... حس دوستانم به رونالد و فداکاریاش خیلی عجیب بود ... انگار حساب دوستیه رونالد از بقیه جدا بود برام !

( تو می تونی انتقام من و بگیری میشا ! بهت ایمان دارم )

لبخندی زدم و بغضم و قورت دادم ... من انتقام همه رو می گیرم .

لبخند کثیف و بدجنسش حتی از دور هم معلوم بود ... کم کم نزدیک و نزدیک تر شدن ... یه لشکر 100 نفره ... خوبه تعداد ما بیشتره !

جانی کنار طاهری ، ساحره عزیز و ایرانیش وایساده بود ... دستش و کرد توی جیبش و کج وایساد و با همون لبخند گفت :

جانی _ می بینم که پیشرفت خیلی بزرگی کردی میشا ، حتی تو خوابتم نمی دیدی که این گروه ها به کمکت بیان .

مثل خودش لبخند زدم و دست به سینه وایسادم و گفتم :

من _ دقیقا برای این اومدن کمکم چون که ازت نفرت دارن جانی ... نفـرت ... چیزی که پسرت و همسرت ازت داشتن و دارن !

رگای عصبیش بیرون زد و لبخند بدجنسش به لبخندی عصبی تبدیل شد :

جانی _ اوه هیرا ، پسرم !

هیرا خیلی ریلکس گفت :

من _ من و پسرت خطاب نکن عوضی .


romangram.com | @romangram_com