#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_246


سرش و تند تند تکون داد و من سریع برگشتم و به گرگی که سمتم حمله کرده بود با پام ضربه زدم ... غرش کردم و خودم و انداختم روش ... با دستایی که حالا ناخنام بلند تر شده بود و خونی گلوش و فشار می دادم ... سایه یه گوشه وایساده بود و حیرت زده به گرگینه هایی نگاه می کرد که تا چند لحظه پیش شکل انسان بودن ولی الان یه گرگ بودن .

#81

بچه توی شکمم ضربه محکمی بهم زد و باعث شد که غرش بلندی بکنم و با تمام وجود سر گرگ و از جا بکنم ...

یهو از پشت کشیده شدم ... برگشتم که یکی خوابوند توی صورتم ... پرت شدم زمین ولی با دست جلوی شکمم و گرفتم !

به شخصی که این کار و کرده بود نگاه کردم ... جانی عوضی !

نگاهش به سمت شکمم رفت و ابروش و انداخت بالا ... وای نه ... نقطه ضعفم و پیدا کرد .

جانی _ خب اینجا چی داریم ؟

تا به خودش بیاد خرش و چسبیدم و فشار دادم ... با تمام وجود ... رنگش به کبودی می رفت و چشاش رنگ زردی رو گرفت ... می خواست تبدیل به گرگ بشه ولی نمی تونست ... حس کردم مشتش داره به سمت شکمم میاد ولی سریع دستش و گرفتم و با تمام نیروم پیچوندم !

همه درگیر جنگ بودن و هیچکسی حواسش به من و جانی نبود !

چنگی توی صورتش انداختم که خندید و دستی به صورتش کشید .

بارون خیلی شدید شده بود ... یهو جانی داد زد :

جانی _ وقتـشه !

به سهراب و آرمان نگاه کردم ... گرگینه های جانی به سمتمون حمله کردن و یهو سایه با سرعت از کنارم رد شد و به سمت تیر و کمونچه رفت و نیزه های آغشته به قاتل و الذئب و برداشت و یکی یکی به سمت گرگینه ها پرتاب کرد ... نه بابا کارش خوبه !

با این کارش گرگینه ها بیشتر عصبی شدن و زوزه ی بدی کشیدن !

طاهری شروع کرد به ورد خوندن ... امیر رفت جلوش و باهاش درگیر شد ... از نیروی جادوییشون ... ساحره های گروه سایرس و تموتر هم به کمک امیر رفتن .

جانی عصبی تر از قبل شد چونکه نتونسته بود کار خودش و پیش ببره برای همین زوزه بدی کشید و گفت :

جانی _ من و دست کم گرفتی !

و بعد همراه بارون باد وخاک هم راه افتاد ... همگی با تعجب به جانی نگاه کردیم ... اون لعنتی نیروی جادوگری هم داشت !

من _ آرمـان ... الان !


romangram.com | @romangram_com