#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_241
دیگه بحثی پیش نیومد ... از هر گروه دونفر رفتن برای نگهبانی !
دور هم جمع بودیم و آتیش روشن کرده بودیم .
بچم تکون خورد ... امروز تغذیه نشده بود ... برای همین آریزونا از وسایلی که با خودش آورده بود یه کیسه خون بهم داد ... تشکر کردم و مشغول خوردن شدم .
مطمئن بودم که الان حسابی زیر نظر همشونم . برای اونا ایرانی بودن من و هیرا تعجب آور بود .
دستم و گذاشتم روی شکمم و کیسه خون خالی رو پرت کردم اون ور .
الکساندرا با دیدن دستم روی شکمم چشماش برق زد و سریع گفت :
الکساندرا _ اوه خدای من !
اخمام از حرکتش توی هم رفت ... با یه حرکت سریع به سمتم جهید و روبه روم قرار گرفت و مشغول وارسی کردنم شد ... اخماش در هم رفت و با لحن حیرت زده ای گفت :
الکساندرا _ تو بارداری !
گروهش همه متعجب به هم دیگه نگاه کردن ... مگه نمی دونستن ؟
من _ اما ... من فکر می کردم همه گروه ها از این خبر مطلع شده باشن !
دستش روی شکمم قرار گرفت ... دستم و گذاشتم روی دستش ... به چشمام خیره شد ، به چشماش خیره شدم ، همینطور همه به ما دونفر !
چی داشت می دید ؟ که دستش شل شد و با لحن مات زده ای گفت :
الکساندرا _ با شکوهه !
قیافم متعجب شد ... بلند شد و با حیرت و چشمایی که برق می زد رو به جمعیت گفت :
الکساندرا _ حدس می زنم این بچه هیرا باشه ... اینطوره هیرا ؟
هیرا نیم نگاهی به من انداخت و بعد با لحن رسایی گفت :
هیرا _ بله !
الکساندرا با صدای بلند گفت :
الکساندرا _ من ، پسری رو دیدم که چشمانش بی نهایت به پدرش شبیهت داشت و رفتارش مانند مادرش بود و پر غرور و پر افتخار ... اون باعث افتخار آیندگان و خودش و سر بلندی پدر و مادرشه ... اون خیلی با شکوهه !
romangram.com | @romangram_com