#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_240
دختر _ ایران جای زیباییه ! همینطور مردمانش ... بانو میشای جوان ! از دیدارتون واقعا خشنودم .
برای اولین بار توی عمرم لبخند متینی زدم و گفتم :
من _ واقعا ممنونم ! ولی ...
دستش و آورد بالا و کلاه شنلش و از روی سرش برداشت ... موهای عسلی رنگش بسیار با قیافش همخونی داشت ... صورت زیبا و سفید که کک و مک های کمرنگی داشت و چشم های شکلاتی رنگش به این زیبایی افزوده بود ( اوه اوه چه لفظ قلم شد ) لبخندی روی اون لبای صورتیش نشوند و گفت :
دختر _ الکساندرا هستم ... رئیس گروه تِموتِر ( Temooter ) ، گروه خوناشامی معروف 10 قرن اخیر !
گوشم سوت کشید و به ژولین خیره شدم ... رابطه زیاد خوبی با گروه تموتر نداشت !
لبخند دیگه ای زدم و گفتم :
من _ هم از شما هم از گروه سایرس بی نهایت سپاسگذارم !
الکساندرا _ باهوش هستید ؛ درسته تشکرتون برای کمکه ... ولی ما سالهاست به دنبال جانی و دخترش می گردیم ... از اینکه آهمانت ظالم و از بین بردی سپاسگذاریم ولی جانی رو باید بسپری دست ما !
ژولین اومد میون حرفمون و گفت :
ژولین _ اینطور نیست ، اون یک گرگینست و کارش و خودمون می سازیم !
هیرا این دفعه به آرومی گفت :
هیرا _ من هم رئیس گروه خودمونم ... یعنی خوناشاما و گرگینه ها و ساحره و ماوراییامون !
خندمون و خوردیم ... حتی اسم هم نداشت گروهمون ! هیرا حسابی قاطی کرده بود .
هیرا _ شما ها و ما اینجا هستیم همگی برای یه هدف ، اونم نابودی جانی .
می دونیم صد درصد الان که اون نیست داره یه کارایی انجام میده و اون کارشم حتما جمع کردن یه لشکره ! پس وقتی همگی اینجا هستیم یعنی باید هممون باهم
متحد بشیم ؛ هیچکدوم از گروه ها تنهایی کار خودش و انجام نمیده و همه با هم هستیم .
با افتخار نگاهش کردم ... اخم کرده بود و صحبت می کرد ...
ژولین و الکساندرا ساکت به هیرا خیره شده بودن .. هاهاها ! دهن همشون و بست .
romangram.com | @romangram_com