#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_242
در تمام مدتی که الکساندرا حرف می زد من و هیرا شگفت زده بهش خیره شده بودیم ! اشک غرور از چشمام فرو ریخت و دستم و گذاشتم روی شکمم !
به هیرا خیره شدم و با بغض و هیجان گفتم :
من _ هیرا ؟ بچمون پسره !
چشماش برقی از اشک زد و من و بغل کرد ... زمان و مکان برامون مهم نبود !
بچم تکون خورد ... حتی هیرا هم فهمید ... همگی با لبخند به ما خیره شده بودن .
ولی این خوشحالی طولی نکشید چون دیوید و مایکل و چند نفر از گروه تموتر و سایرس اومدن و به تندی گفتن :
دیوید _ جانی برگشته ، ولی نه تنها ...
مایکل هم ادامه حرفش رو گرفت :
مایکل _ آره حق با هیرا بود ، یه لشکر با خودش راه انداخته انگار که از اومدن ما خبر داشته !
تپش قلب پیدا کردم ... دوباره مغزم رگای عصبیش به کار افتاده بود !
قیافم از خندون بودن و شاد بودن تبدیل شد به یه قیافه ی اخمو و عصبی .
همه بلند شدن و خودشون و آماده کردن ... گروه سایرس و گروه تموتر به ما کمک زیادی می کرد .
سریع به سمت آرمان و سهراب و سایه رفتم و گفتم :
من _ شما همین جا بمونید ...
و بعد برگشتم و داد زدم :
من _ رومــان ؟
رومان برگشت طرفم و با سرعت خودش و کنارم قرار داد .
رومان _ چیشده ؟
دستم و گذاشتم روی شونش که لرزید ... نفسم و عمیق فرستادم بیرون و دستم و برداشتم .
romangram.com | @romangram_com