#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_231

و بعد راهم و کج کردم و به سمت موزه ( خونه بروبچ ) رفتم ... بچه ها در حالی که پراکنده بودن و هرکدوم یه کاری رو انجام می دادن ، با ورود من به سمتم برگشتن و نگاهم کردن ... نشستم روی مبل و گفتم :

من _ اتفاقی افتاده ؟

دیوید چشماش و چرخوند و گفت :

دیوید _ هیچ نقشه ای به ذهنمون نمی رسه !

لیوان حاوی خونی که از طرف آریزونا سمتم گرفته شده بود و از دستش گرفتم و گفتم :

من _ ممنون آری .

رو کردم طرف دیوید و گفتم :

من _ ولی من یه نقشه خوب دارم !

همشون آروم شدن و برگشتن طرف من ... از اون جایی که من مهارت خیلی خاصی دارم توی خماری گذاشتن افراد ، خون و سر کشیدم و بلند شدم .

کلید خونم و از روی میز برداشتم و گذاشتم تو جیب لباسم ... شالم و درست کردم و به بچه ها که عین بز زل زده بودن به من نگاه کردم و گفتم :

من _ ها ؟ چتونه ؟ فعلا خستم بعدا در مورد این موضوع با هم بحث می کنیم .

با حرص نفساشون و فرستادن بیرون ... به سمت خروجی رفتم ولی یهو برگشتم و گفتم :

من _ جولیا ؟

جولیا نگاهم کرد و گفت :

جولیا _ بله ؟

لبخندی به روش زدم و گفتم :

من _ با الیزا روی سایه کار کنید ... می خوام خیلی روش سخت بگیرید ...

سرش و تکون داد و گفت :

جولیا _ حتما !

به دیوید و مایکل هم تاکید کردم با آرمان و سهراب تمرین کنن تا قوی تر بشن و بعد از اون از موزه زدم بیرون ... به سمت خونم رفتم و در و باز کردم و داخل شدم ... چراغ و روشن کردم و نشستم روی مبل و دستم و گذاشتم روی شکمم !

romangram.com | @romangram_com