#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_232


چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم که یهو صدای بوق تلفن اومد و رفت روی پیغام گیر ... و در اون لحظه صدای لعنتی جانی رو شنیدم :

جانی _ می دونم که الان داری به صدام گوش میدی ... ولی بدون با اون انگشتری که دستته هیچ کاری نمی تونی بکنی ... ( خندید و ادامه داد : ) تو کوچیک تر از این حرفایی ... می دونی ؟ بچه دوستتون خیلی زیباست ... اومم رها و شایان ؟ درست گفتم ؟ برای نابود کردنت انتظار می کشم عزیزم !

و بعد صدای بوق بوق پشت سر هم به گوشم خورد ... چشمام و باز کردم و عصبی خیره شدم به تلفن ... وای خدای من ... تمام وجودم از نفرت شد ... جلوی چشمام و خون گرفته بود ... رها و شایان و دخترشون ؟

عصبی بلند شدم و بی توجه به وضعیتم سریع رفتم بالا و در کمد و باز کردم ... همه جا رو بهم ریختم و بالاخره پیداش کردم ... بهش نگاه کردم و با حرص زیر لب گفتم :

من _ نابودت می کنم !

گذاشتمش توی جیبم و سریع به سمت پایین رفتم ... در خونه رو باز کردم و دوییدم ... جون دوستام در خطر بود ... دستام و کشیدم دور شکمم تا محافظت شه !

از خیابون رد شدم و رسیدم به یه میان بر ... با تمام توانم دوییدم ... با این محافظت می دونستم بلایی سر بچم نمیاد ولی بعدش و باید مراقب بود ... لحظه ای که قراره با اون جانی کثافت ملاقات کنم ... تو این لحظه انقدر عصبی هستم که حتی به هیچ نیروی کمکی هم احتیاج ندارم ... حتی به هیرا هم فکر نکردم ! می دونستم اقامتگاهش کجاست ... همه با تعجب نگاهم می کردن و من می دوییدم ... من با تیپی که فقط یه شلوار کشی ساده مشکی و زیر سارافونی حلقه ای مشکی و روشم یه سارافون دکمه ای لی که دکمه هاش باز بود و یا شال مشکی ... داشتم نزدیک جاده می شدم که از نرده ها پریدم پایین و بعد از اطمینان پیدا کردن با سرعت نور شروع کردم به دوییدن ... با این روند من یک ساعت دیگه مکان مورد نظرم ... برگا و شاخه های درختا وقتی با سرعت می دوییدم به صورتم برخورد می کردن و اعصابم و بیشتر خورد می کردن !

نمی دونم ساعت ها و ثانیه ها چجوری می گذشت ... گاهی باید به خاطر اشتباهات خودمون نذاریم که جون دیگران در خطر بیفته ... من با دنیای رها و شایان فاصله داشتم ... اون ها انسان هستند و اشرف مخلوقات ... حق زندگی دارن ولی من ... من چیم ؟ یه موجود ترسناکی که همش دست روی دست می ذاره و آخر سر جون دوستاش برای موضوعی که اصلا در موردش خبر ندارن به خطر میفته !

ولی من میشا هستم ... نمی ذارم برای اونا اتفاقی بیفته ... هوا تاریک شده بود ... لباسام خاکی و گلی ... وایسادم و پشت یه درخت قایم شدم !

همون جا بود ! همون کلبه ای که توی ذهنم تصورش می کردم ... همونی که خیلی از شب ها کاب*و*س من شده بود .

ولی این بار توی واقعیته ... من دارم در واقعیت می بینمش ... نفس عمیق کشیدم و دستم و دوباره کشیدم رو شکمم ... احتیاط شرط عقله !

از پشت درخت بیرون اومدم و با قدم های آهسته به سمت کلبه رفتم ... جلوی درش ایستادم و چشمام و بستم و باز کردم ؛ نفس عمیقی کشیدم و در کلبه رو با شدت بازش کردم !

ولی ... ولی هیچ کسی توش نبود ... عصبی رفتم توش و به دور و بر نگاه کردم ... یه تخت اون جا بود و چند صندلی و میز و یخچال کوچیک ... به سمت میزی رفتم که روش پر از کاغذ بود ... نگاهی به کاغذای روی میز انداختم ... یه نقاشی روی میز بود ... برش داشتم و نگاهش کردم ... جانی و آهمانت و وای خدا رونالد ... البته خیلی بچه تر هست قیافش ... و یه زنی که قیافش بسیار زیبا و شبیه به رونالده ... و مهربونی توی چهرش بی داد می کنه ... آهمانت ولی ، بدجنسی از قیافش بیداد می کنه حتی توی نقاشی ... این نقاش باید خیلی حرفه ای بوده باشه .

پوزخندی زدم و نقاشی رو انداختم روی میز و کمی دور و اطراف و گشتم ... چه جالب شومینه هم داشت ... به سمت شومینه رفتم ... گرما هنوز ازش بیرون می زد ... دستم و گذاشتم روی هیزما ... ولی سریع کشیدم ... داغه داغ بود ... پس معلومه که مدت زیادی نیست از این کلبه رفته بیرون ... صد در صد بر می گرده !

لبخند بدجنسی زدم و از کلبه اومدم بیرون !

*****

به هرطرف که می رفتم دست و پای انسان هایی رو می دیدم که توسط گرگینه ها

تیکه تیکه شده بودن !

قطره اشکی از چشمم ریخت ... به خداوندی خدا قسم انتقام تمام هم وطنام و ازت می گیرم جانی .


romangram.com | @romangram_com