#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_230
وایسادم و با لبخند نگاهشون کردم ... شونه ای انداختم بالا و گفتم :
من _ نوبت شماست ...
به هم دیگه نگاهی کردن و به سمت کیسه بوکسا اومدن ... همون طور که بهشون گفتم ، شروع کردن به زدن ... پسرا که انگار خیلی خوششون اومده بود محکم می زدن و به دردش توجهی نمی کردن ... ولی سایه هر دودیقه از درد به خودش می پیچید ... انگار الیزا و جولیا خیلی باید روش کار کنن ...
به سمت سهراب رفتم و دست به سینه وایسادم و جو دادم :
من _ ماشاءالله پسر ... آفرین ... محکم ... آتیشش بزن !
یهو مشتاش آتیشی شد و ضربه زد ... صحنه ی خیلی جالبی بود ... چشماش شعله می کشید ... لبخند زدم و روبه کردم طرف آرمان و بازم جو دادم :
من _ تو می تونی آرمان ... محکم تر پسر ... خفش کن !
چشاش مثل گوی آب شد و از دستاش شروع کرد قطره قطره آب چکیدن ... جوری که کیسه بوکس نم دار شده بود ...
با لبخند نگاهشون کردم و گفتم :
من _ آتیش می سوزوندشون و آب خفه و کلافشون می کنه ...
وایسادن و با نفس نفس من و نگاه کردن .
من _ سهراب ، روی دمای بدنت کار کن ... روی آتیشات ... قویشون کن ... کنترلشون کن ... چون با مشت های آتشینت نابودشون می کنی !
به آرمان نگاه کردم و ادامه دادم :
من _ آرمان ، هرچه قدر دستت خیس تر باشه ، توی مشت زدن کمکت می کنه ... دشمن از خیسی صورتش کلافه میشه و آروم آروم ، کم میاره و می بازه !
رو به سایه که داشت ناله می کرد گفتم :
من _ مطمئن باش جولیا و الیزا از من سخت گیر ترن ... تو به عهده ی اونایی !
شروع کرد غر غر کردن و نشستن روی زمین ...
لبخند زدم و گفتم :
من _ ادامه بدین پسرا ... من به شما ایمان دارم !
romangram.com | @romangram_com