#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_229

لبخند زد و سریع سیبه توی دست سایه آتیش گرفت و سایه با جیغ انداختش زمین ... ولی سهراب بازیش گرفته بود که این آتیش رو شعله ور تر کرد ... خیلی خوبه ، اگه اینجوری پیش بره ، امکان پیروزیمون زیاده .

چاقو رو از توی ظرف سیب در آوردم و پرت کردم طرف آرمان ... سریع به آبی که به طرفش پاشیده بودم اون و مهار کرد ... دوباره اون یکی چاقو رو برداشتم و پرت کردم طرف سهراب که سریع آتیشش زد ... بلند شدم و با دستم مشت زدم بهشون ... پرت شدن و خوردن زمین ... دست به کمر وایسادم و گفتم :

من _ هی هی ... بلند شین پسرا که وقت تمرین اصلیه !

سایه خندید که تا به خودش بیاد زدم به پاش و افتاد زمین ...

من _ یادتون نره ... با موجوداتی مثل خودتون طرف نیستید ... با یه موجوداتی مثل من طرف هستید ... با یه اشتباه ممکنه که با گازشون ، تمام خون بدنتون و ازتون بگیرن !

بلند شدن که با اون وضعم بهشون حمله کردم و شروع به مبارزه کردیم ... زیاد تکون نمی خوردم و در حالت عادی حمله می کردم و دفاع می کردم ... با یه حرکت سریع دست آرمان و پیچوندم و مجبور به زانو زدنش روی زمین شدم ... در همون حالت نگهش داشتم و رو به سهراب و سایه که نفس نفس می زدن گفتم :

من _ حرکت من و دیدید ؟ من فقط دستش و پیچوندم ...

دستش و ول کردم و یهو گردنش و چسبیدم ... بچه ها با هول به من خیره شدن

من _ ممکنه اونا گردنش و ...

یکمی جوری که بهش آسیب نرسه گردنش و پیچوندم که تق صدا داد و ادامه دادم :

من _ بپیچونن !

آرمان داد زد که ولش کردم و گفتم :

من _ تمرین بعدی مشت زدنه ... هر چقدر مشتاتون قوی باشه به نفعتونه .

به کیسه بوکسای ساخته شده از چوب اشاره کردم و گفتم :

من _ خیلی روش تمرین کنید ...

رفتم سمت یکی از کیسه بوکسا و مشتام و تنظیم کردم ...

من _ اول آروم آروم ...

و شروع کردم آروم آروم ضربه زدن ...

من _ و بعد تند و تند و تند تر !

و سریع شروع کردم ضربه زدن ... جوری که کیسه بوکس به اون سنگینی می خورد به درختا !

romangram.com | @romangram_com