#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_228


امیر _ لازم بود مطمئن بشم تله نیست ... شاید بهتره بگم که خودمون رو برای جنگ باید حسابی آماده کنیم !

ابرو هام و انداختم بالا و به کمک هیرا بلند شدم ... همین طور که بهش تکیه زده بودم گفتم :

من _ پس کار سهراب و آرمان و سایه رو بهتره سریع تر انجام بدیم !

سرشون و تکون دادن ... دلم واقعا دیگه درد می کرد و نیاز داشتم یکمی دراز بکشم !

سرم و تکون دادم و رو بهشون گفتم :

من _ معذرت می خوام ... من برم یکمی استراحت کنم ...

لبخند زدن و سرشون و تکون دادن ... به هیرا گفتم پیششون وایسه و خودم رفتم بالا ... در اتاق و سریع بستم و به سمت آیینه رفتم ... چشمام یکمی قرمز شده بود ... لبخند بدجنسی زدم و گفتم :

من _ مثل اینکه کارت تمومه آقای جانی !

*****

داد زدم :

من _ یک ، دو ، سـه ! حالا ...

آرمان و سهراب و سایه شروع کردن به دوییدن ... تو یه چشم به هم زدن سایه کنارم وایساد و با لبخند یه سیب برداشت و گاز زد ... سریع تر از اون سیب و از دستش قاپیدم و اون با تعجب و بهت نگاهم کرد ... لبخندی بهش زدم و شونم و انداختم بالا ... سهراب و آرمان با نفس نفس کنارم وایسادن ... سهراب خم شد و

شروع کرد نفس کشیدن ... آرمان دست به کمر گفت :

آرمان _ این بی انصافیه داری یه مسابقه رو با ما و سایه می ذاری !

ابروم و انداختم بالا و همون طور که می نشستم روی صندلی لیوان آب و برداشتم و ناگهانی پاشیدم طرفش ... بهش نگاه کردم ... وایساده بود و با نگاهی که تبدیل به یه کره ی آب شده بود ، آب رو روی هوا کنترل کرده بود ... جوری که اصلا نمی ریخت روی زمین ... لبخند زدم ... خوبه ، بچه ها خوب باهاش کار کردن !

لبخند زدم و با رضایت گفتم :

من _ عالیه !

نگاهی به سیبی که سایه دوباره کش رفته بود کردم و رو به سهراب گفتم :

من _ نظرت چیه یه سیب رو آتیش بزنی ؟


romangram.com | @romangram_com