#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_227
ریکی _ با آریزونا رفتن بیرون ... برای همین !
سرم و تکون دادم و دوباره گفتم :
من _ با سیدنی چیکار کردی ؟
زل زد تو چشمام و گفت :
ریکی _ دلم براش می سوزه ... می دونم داره سعی می کنه که به روی خودش نیاره ولی ، ولی من نمی تونم خوشبختش کنم میشا !
کامل برگشتم طرفش و گفتم :
من _ از کجا می دونی ریکی ؟
جدی نگاهم کرد و گفت :
ریکی _ از اون جایی که بهش علاقه ای ندارم .
حق با اون بود ... به زور نمی شد عشق و گدایی کرد ... می شد ؟
هیرا اومد پایین و انگشتر و داد دست امیر ... امیر اخماش رفت توی هم و بهش نگاه کرد ... یهو حلقه آتیش گرفت ... سریع پریدم طرفش و گفتم :
من _ داری چی کار می کنی ؟
امیر در حالی که هنوز بهش زل زده بود گفت :
امیر _ دخالت نکن ، خودم می دونم دارم چی کار می کنم .
ساکت نشستم و بهش خیره شدم ... یهو مغزم سوت کشید ... دستم و گذاشتم رو سرم و جیغ زدم ... امیر هنوز داشت یه چیزی زیر لب می خوند ... هیرا و جوردن پریدن طرفم ... ولی من از درد مثل مار می پیچیدم دور خودم ... چشمام و بستم و جیغ زدم ... تصاویر نامفهومی توی ذهنم نقش می بست ... از یه مردی که افتاده بود رو زمین و دستش روی سرش بود و فریاد می زد ... ولی چهرش و نمی تونستم ببینم ... درد سرم بیشتر شد و بیشتر جیغ کشیدم ... جوری که حنجرم داشت پاره می شد !
کم کم درد سرم کم شد ... چشمام و باز کردم و دستم و از روی سرم برداشتم ...
هجوم چیزی رو روی گونم احساس کردم ... دست کشیدم روی گونم ... به انگشتم خیره شدم ... خون بود ... از چشمم خون اومده بود !
با صدای هیرا سرم و بلند کردم و به قیافه نگرانش نگاه کردم
هیرا _ حالت خوبه عزیزم ؟
فقط سرم و تکون دادم ... امیر هم نشست جلوم و حلقه رو گرفت سمتم ... بهش نگاه کردم ... شونه ای انداخت بالا و گفت :
romangram.com | @romangram_com