#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_223
من _ هرکسی جای من بود ، همین واکنش رو نشون می داد .
نفسش و فرستاد بیرون و گفت :
هیرا _ خانوم دورگه ، امشب خیلی به خودت فشار وارد کردی ... بهتره خوب استراحت کنی تا هم بچه استراحت کنه هم دیگه به چیزای بیخود فکر نکنی و با خیالی راحت و پر از انرژی بتونیم جانی رو از بین ببریم !
لبخند تلخی زدم و سرم وچسبوندم به صندلی و چشمام و بستم !
تا رسیدم خونه سریع خوابیدم و به حرف هیرا گوش کردم !
صبح که از خواب بیدار شدم هیرا هنوز خواب بود ، انگار امروز بیخیال سر کار رفتن شده بود ... سریع رفتم حمام و موهام و آرایشام و پاک کردم و وقتی هم اومدم بیرون حوله رو تنم کردم و به سمت آشپزخونه رفتم ... خیلی تشنم شده بود و همینطور گرسنه گوشت ! چند تا کیسه خون برداشتم و مشغول خوردن شدم ... اوم عالیه ... رفتم سراغ فریزر و نگاهم به گوشتا افتاد ... گشنه تر از قبل یکیشون و برداشتم و کردم توی دهنم ... نشستم روی میز و مشغول خوردن شدم ( باورتون نمیشه خودم پشت صحنه کلی گلاب به روتون بالا آوردم)
نفس عمیقی کشیدم و دور دهنم و پاک کردم ... دوباره رفتم سر یخچال ... هرچی خوراکی بود و از توش ریختم بیرون و نشستم و شروع کردم به خوردن ... وای که چقدر اشتهام زیاد شده بود ... سرم و بلند کردم و با دهن پر به هیرا که با لبخند و چشمایی که برق می زد و نظاره گر من بود ، نگاه کردم .
فقط یه شلوار پاش بود ... اومد داخل آشپزخونه و گفت :
هیرا _ ماشاءالله ... بخور عزیزم ، جون بگیری !
لبخند گشادی زدم و اونم نشست روی صندلی و همراه من شروع کرد به صبحانه خوردن ... ولی از اول تا آخر به من خیره شده بود ...
لقمم و قورت دادم و تکیه دادم به صندلی و دستم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :
من _ آخیـش ... خدایا شکرت !
هیرا با لبخند گفت :
هیرا _ چه بلوند بهت میاد !
یه شاخه از موهام و گرفتم و بهش نگاه کردم ... نم دار بود ... لبخند زدم و گفتم :
من _ جدی ؟
دستش و زد زیر چونش و گفت :
هیرا _ اوهوم ... ولی موهای خودت یه چیز دیگه بود !
با عشق زل زدم به چشماش که بچم لگد زد ... خندیدم و گفتم :
من _ ببین هیرا ... بچمون حساس شده ... میگه فقط باید اون و دوست داشته باشم !
romangram.com | @romangram_com