#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_224
اخم کرد و گفت :
هیرا _ چی ؟
وای جدی گرفته ... بلند تر خندیدم و گفتم :
من _ منکه با دنیا عوضت نمی کنم عشقم !
نگاه دلخورش و ازم گرفت و دوخت به زمین ... عـــر ... خدایا این چش شد ؟
جدی گرفت ؟ یا خود خدا ... هیرا جدیدا چرا انقدر حساس شده ؟
بلند شدم و رفتم سمتش و با دستم سرش و آوردم بالا ... ولی نگاهش به یه جای دیگه بود ...
من _ آقا هیرا به من نگاه کن .
نگاه نکرد ... خندیدم و گفتم :
من _ به من نگاه کن عشقم !
نگاه دریاییش تو نگاهم نشست ... هزار بار آتیش گرفتم ... آخ که من خیلی دوستت دارم ... چجوری دلم میاد باهات شوخی کنم آخه ؟
با لحن بچگونه ای گفتم :
من _ من فقط تو رو دوست دالم عشقم ! فقط تو !
لبخند کم کم نشست روی لباش و صورتامون به هم نزدیک تر می شد که زرتــت ، صدای زنگ خونه بود ! هیرا کوبید رو پاهاش و ازم دور شد و گفت :
هیرا _ بر خرمگس معرکه لعنت !
از خنده مردم ... بیشور نگاه چه حرصی می خوره !
رفت طرف آیفون و حرصی جواب داد :
هیرا _ بله ؟
یهو عصبی تر گفت :
romangram.com | @romangram_com