#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_222


من _ چشم .

پروازشون اعلام شد و بعد از اشک ریختن و این چرت و پرتا رفتن !

یاد حرف های رونالد افتادم که من وکشونده بود کنار و بهم می گفت :

( رونالد _ میشا ، پدرم رو خودت از بین ببر ... می خوام دیگه هیچ وقت نبینمش ، نمی خوام فکر بکنی جا زدم ... نه ! می دونم می تونی انتقام من و مادرم رو ازش بگیری ... حتی انتقام زندگی خودت رو ... بهت امید دارم دختر ! )

لبخندی روی لبم نشست و در حالی که به رفتنشون خیره شده بودم زیر لب گفتم :

من _ حتما رونالد ، حتما قهرمان

هیرا دستم و محکم گرفت و در گوشم نجوا کرد :

هیرا _ عزیزم ، واسه امشب خیلی خسته شدی ... بهتره هرچه زودتر برگردیم !

سرم و تکون دادم و مانع ریختن اشک هام شدم ... دلم خیلی برای رونالدو تینا تنگ می شد ... واقعا دلم گرفت ... رونالد ... واقعا دوست خوبم بود !

توی ماشین طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ... از هیرا ممنون بودم که با سکوتش اجازه داد خودم رو خالی کنم ... از ته دل گریه می کردم ... بچم از گریه ی من واکنش نشون داد و تکون خورد ولی من همچنان گریه می کردم ... لگد محکمی به شکمم زد که گریم بیشتر شد ... هیرا یه گوشه نگه داشت و سریع بغلم کرد و سرم و ب*و*سید وگفت :

هیرا _ عزیزم ، قربون دلت برم ، همه چیز حل میشه ! گریه نکن خانومم .

با گریه گفتم :

من _ هیرا ، دلم خیلی برای رونالد می سوزه ، اون ، اون خیلی با گذشته !

دستش و روی سرم کشید و گفت :

هیرا _ آره عزیزم ... اون خیلی خوبه ! مطمئن باش ما می تونیم خوشحالش کنیم ! حالا هم گریه نکن .

دماغم و کشیدم بالا و از بغلش اومدم بیرون ... دستمال کاغذی برداشتم و اشکهام و پاک کردم ... آرایشم یکمی ریخته بود که با دستمال کاغذی درستش کردم !

هیرا دوباره راه افتاد و گفت :

هیرا _ آخه تو چرا انقدر دلت مهربونه ؟

درحالی که به بیرون نگاه می کردم گفتم :


romangram.com | @romangram_com