#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_217
عمه _ قربونت برم عزیزم ... چه قدر ماه شدی ... مبارک باشه عزیزم بارداریت !
با لبخند ازش جدا شدم و گفتم :
من _ مرسی
عمو که احساس غرور بهش دست داده بود گفت :
عمو _ میشا ، این واقعا هدیه بزرگی که به توتعلق گرفته ... اگه جنسیت بچت پسر باشه ، فوق العاده میشه !
از حرفای پوچ عمو به تنگ اومده بودم ( اوه مای کامپیوتر ، چه لفظ قلمی )
دست هیرا رو فشردم و لبخند زدم و گفتم :
من _ جنسیت مهم نیست عمو ، مهم سلامتی بچست !
تو چشمام زل زد ... شنیده بودم همیشه با مادرم مشکل داشته و همین طور که من مثل مادرم شدم با من هم مشکل داره ... گستاخانه زل زده بودم تو چشماش ... سیما که وضعیت و خراب می دید سریع گفت :
سیما _ ای بابا پس عروس و داماد کجا موندن ؟ میشا جان !
نگاه نفرت انگیزم و از عمو گرفتم و دوختم به سیما ... چه مهربون شده !
من _ بله ؟
تک خندی کرد و گفت :
سیما _ میشه به رونالد یه زنگ بزنی ببینی کجان ؟
سرم و تکون دادم و خواستم زنگ بزنم که اعلام کردن عروس داماد دارن میان !
رو کردم و طرف سیما و گفتم :
من _ دیگه لازم نیست زنگ بزنم !
سرش و تکون داد و من به همراه هیرا وایسادم و دستم و دور بازوش حلقه کردم
و تینا و رونالد وارد شدن ... یه آهنگ ملایم گذاشتن و فش فشه ها روشن شد ... یاد عروسی خودم و هیرا افتادم ... نگاهش کردم و لبخند زدم ... اونم متقابلا لبخند زد و گفت :
هیرا _ دوستت دارم !
romangram.com | @romangram_com