#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_216


سرم و مثل بچه های خوب تکون دادم و با هم راهی تالار شدیم ... چقدر بد بود که زنونه و مردونه قاطی بود ... وارد که شدیم اول از همه به سمت رختکن رفتیم و مانتو شالم و در آوردم ... هیرا خیلی مخالف بود با اینکه با موهای باز قراره بگردم و اخماش تو هم بود ... ولی با هزار تا چرم زبونی نرمش کردم ! ولی اینکه نرم نمی شد ... هعی خدا قربونت برم .

لباسم کاملا پوشیده بود ... دستم و دور بازوی هیرا حلقه کردم و به آیینه خیره شدم ... ست کرده بودیم ... لبخند دندون نمایی زدم و به هیرا که اخم محوی روی پیشونیش بود خیره شدم و گفتم :

من _ هیرا جونم ؟ اخم نکن دیگه عشقم !

نفسش و فرستاد بیرون و سرش و تکون داد ... لبخند محوی زد و گفت :

هیرا _ بریم بیرون !

لبخندم عمق گرفت و با هم رفتیم بیرون ... نگاه های خیلی سنگینی رو روی خودم مشاهده می کردم ... پشیمون شدم از اینکه واقعا شال ننداختم ... سپهر و جنی هم اومده بودن ... بچه ها همه بودن و ما نیم ساعت تاخیر داشتیم ... بچه ها با دیدن من کلی تعجب کرده بودن و مات بهم خیره شده بودن ...

آریزونا و سارا و الیزا سریع به سمتم اومدن و جیغ زدن

آریزونا _ Oh My God ! خیلی زیبا شدی .

لبخند دندون نمایی زدم و تشکر کردم ...

الیزا _ هی دختر ... تودیرتر ازما رفتی ولی ترکوندیا !

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ ما اینیم دیگه !

نگاه سنگینی رو حس کردم ... برگشتم و با نگاه خیره آدام مواجه شدم ... ولی زود نگاهش و گرفت و دوخت به یه جای دیگه ... نفسم و فرستادم بیرون و به همراه هیرا و بچه ها به سمت سپهر و جنی که با لبخند به ما نگاه می کردن رفتیم ...

جنی _ اوه خدای من ... میشا عزیزم !

رفتم در آغوشش ... سریع ازم جدا شد و گفت :

جنی _ خبر بارداریت بهم رسیده بود ... ولی باور نمی کردم ... نمی دونی چه آشوبی توی گروه سایرس از خبر حاملگیت افتاده !

سپهر هم با روی گشاده ازم استقبال کرد و مشغول حرف زدن با هیرا شد ... پسرا هم به سمت هیرا اومدن و شروع کردن به دست انداختنش ... امیر وارد شد و داد زد :

امیر _ ببینید کی اومده ؟ خوشتیپ ترینتون !

همه مهمونا زدن زیر خنده ... چشمم به بابا و سیما افتاد ... اه خنگ شدم نرفتم سلام کنم ... اوه اوه عمه و عمو خان هم که هستن ... به هیرا اشاره کردم که سرش و تکون داد و روبه بچه ها عذرخواهی کردم و به سمت بابا اینا رفتیم ... سیما پیرهن زیبایی به تن کرده بود ... با لبخند سلام بلندی دادم و هیرا هم خیلی متین سلام و احوال پرسی کرد ... عمه من و در آغوش گرفت و گفت :


romangram.com | @romangram_com