#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_218


خودم و بیشتر چسبوندم بهش و گفتم :

من _ من بیشتر عزیزم !

تینا بی نهایت زیبا شده بود و رونالد زیباتر ! بهم میومدن ... چند تا از بچه های دانشگاه و شاگردام هم اومده بودن و از دیدن من تعجب کرده بودن ... ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و سلام و علیک گرمی باهاشون کردم ... آرمان و سهراب نیومده بودن ولی سایه بود و همش چسبیده بود به الیزا ! خیلی باهم جور شده بودن ... مشغول دست زدن شدیم و امیر اون وسط سه چهارتا سوت بلبلی زد ...

راستی شایان و رها رو هم گفتیم بیان ولی رها به خاطر وضعیتش که انگارهنوز درد داشت نتونستن بیان !

عروس و داماد توی جایگاه خودشون نشستن و من هم همراه هیرا نشستم ... چشمم به شیرینی ها افتاد و یه دونه برداشتم ... یکی از بچه های مدیریت که اسمش سودابه بود همراه با مونا دوستش و شاگردم اومدن سمتمون ... هیرا سرش و انداخت پایین و من لبخند زدم بهشون ... اشاره کردن به صندلیا و مونا گفت :

مونا _ مشکلی نیست استاد ؟

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم :

من _ نه عزیزم ... بفرمایید !

هیرا بلند شد و گفت :

هیرا _ من برم پیش رونالد ... با اجازه .

قربون حجب و حیات بشم من ! ( عــــوق )

سودابه رو کرد طرف من و گفت :

سودابه _ استاد شما هم مثل ما دعوت بودید ؟

خندیدم و یه دونه دیگه شیرینی برداشتم و گفتم :

من _ دیگه خودتون و نزنید به اون راه ... من خواهره بزرگ تینا هستم !

بلند خندیدن ... می دونستم فهمیده بودن و از اینکه مچشون و گرفتم خندشون گرفته بود ...

مونا _ وای استاد شما حامله اید ؟

ابروم و انداختم بالا و با مهربونی گفتم :

من _ بله ...


romangram.com | @romangram_com