#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_213

موقع رفتن ، رفتم سمت رونالد و آروم گفتم :

من _ چته پسر ؟

نگاهش و دوخت تو چشمام و گفت :

رونالد _ از اینکه پدرم مایه سرافکندگیمه شرمندم ... حتی مثل شماها یه پدر ندارم که به رسوم خودتون برام خاستگاری کنه ... پدر من یه آدم بی خود و رَزله !

لبخند تلخی زدم و دستم و گذاشتم روی شونش و گفتم :

من _ خدا بزرگه رونالد ! ما همراهتیم ...

بعد زدم به خنده و گفتم :

من _ می بینم که با هیرا باجناق شدی !

لبخند دندون نمایی زد و سریع گفت :

رونالد _ تا همه نفهمیدن من برم .

سرم و تکون دادم و با لبخند به رفتنش خیره شدم ... یادش بخیر یه زمانی چقدر باهاش لج بودم و به این پی نبرده بودم که خیلی خیلی خوبه !

برگشتم و روی مبل نشستم ... یه موز ار توی ظرف میوه برداشتم و مشغول پوست کندنش شدم ... تینا به یه نقطه زل زده بود و توی فکر بود ... یه تیکه از موز و گاز زدم و با دهن پر رفتم سمتش و نشستم کنارش ... متوجهم شد و لبخند زد ... دستم و گذاشتم روی شونش و موز و قورت دادم ... نگاهم کرد ...

من _ می خوام یه چیزی و برات یاد آوری کنم که وقتی تبدیل شدی و یادت اومد از من متنفر نباشی ... من فقط به خاطر خودت این کار و کردم !

فقط نگاهم کرد ... زل زدم تو چشماش و گفتم :

من _ می تونی همه چیز و به یاد بیاری !

چشماش و بست و دوباره باز کرد ... فقط بهم خیره شده بود ... کم کم لبخند نشست روی لبش و گفت :

تینا _ مرسی که این کار و برام کردی ! درسته من عاشق فراز بودم ولی الان ... دیگه اصلا بهش فکرم نمی کنم و عاشقانه رونالد و می پرستم !

با لبخند نگاهش کردم ... یاد یه چیزی افتادم و سریع گفتم :

من _ ماجـرای خودتـ....

پرید وسط حرفم و گفت :

romangram.com | @romangram_com